#نگهبان_آتش_پارت_461

به میون حرفش پریدم

-باشه دیگه برو داره دیرم میشه

تند گفت:

-آها ببخشید منم وقتی فکم گرم میشه دیگه بسته شدنش فقط کار توئه

و باز خندید که اخم کردم.. بین خنده گفت:

-وای وای چه اخمی هم میکنه..

جا خوردم انگار منو میدید یعنی تا این حد قابل حدس بودم؟

-ای جانم.. فدای اون غرورت بشم

سرم در حال انفجار بود

-برو داداش منم دیگه نزدیک خونم عجب مامور پلیسیم که خودم درحال رانندگی پای تلفنم..

در ادامه گفت:

-حبستو بکشم داداش

این مدل حرفا ازحامد بعید بود اما خوب می دونستم واسه نشون ندادن حال بدش به من این کارا رو می کرد.. تلاش بیهوده ای بود با این حال گفتم:

-بهتره تا با این حرفا بیشتر از این سوپرایزم نکردی بری

-باشه راست میگی باید واسه بعد هم بذارم

به سمت میز رفتم و از عطرم به خودم زدم

درهمون حال خداحافظی کوتاهی کردم و تماس قطع شد.. بازدمم رو پرفشار بیرون فرستادم.. گوشی رو داخل کتم گذاشتم و لب زدم:

-من دارم میام لیلی..

از خونه بیرون زدم و درست ده دقیقه به هشت پشت در ععمارت متوقف شدم.. بازم اون دو نگهبان دم در بودن به محض دیدن من یکیشون به سمتم اومد.. شیشه ماشین رو پایین کشیدم


romangram.com | @romangram_com