#نگهبان_آتش_پارت_460

استارت زد و ماشین رو به حرکت درآورد.. کلافه بودم اما آروم لب زدم:

-اگه اون ماشین هنوز باشه میشه ثابت کرد کار اونه؟

سکوت کرد.. مشتم رو به رونم کوبیدم

-حامد؟

-ممکنه اما این که اونا همیشه باهم کارمیکردن یک چیز عادیه که همه میدونن.. اما اگه باشه بهتره

حالش خوب نبود ولی من بدتر بودم.. لبم رو با زبون خیس کردم و خیلی خونسرد گفتم:

-باشه پس من دیگه میرم باید لیلی رو ببینم..

نفسش رو شل بیرون فرستاد:

-بروداداش منم میرم خونه.. از اونجا حواسم هست بهت برو..

برای یک لحظه با خودم فکرکردم مراسم صبح بوده اما حامد... آخ خدا یعنی تا این وقت سر قبرِ تمام زندگی من بوده؟ دستم رو رو قلبم گذاشتم.. چقدر وقت صرف تشییع جنازه ی اون سرگرد و عمو کرده بود؟ این یعنی..

-نیازی نیست تو استراحت کن من.. من..

-هرچی شد خبرمیدم برو یکم بخواب..

مردونه خندید که ای کاش تا این حد این درد رو نمی شناختم که حتی می دونستم خنده های آدم رو تسخیر میکرد

-باشه تاویارجان.. مرسی به فکرمی

سرم رو رو به سقف گرفتم

-فعلا خداحافظ

-به سلامت.. خوب خودت رو بپوشون خبردارم چطوری میری بیرون.. البته اگه نمیخوای من پرستارت باشم.. پس مواظب خودت باش

وبلندخندید..

-خیابونا هم لیزه ها..


romangram.com | @romangram_com