#نگهبان_آتش_پارت_459

-هنوز تا خوبی راه مونده اما چون توهستی والان میتونم صدات رو بشنوم خوبم.. خارج از مدار..

خنده بی جونی کرد که دلم لرزید.. آخرین بار حامد رو بعداز مرگ سایه اینطوری دیده بودم

حتما الان هم بهش سر زده بود.. با این فکر که اون ازپیش سایه اومده تمام وجودم خیس عرق شد.. من تحملش رو نداشتم

-تاویار؟ اونجایی؟

فک خشک شده م رو به زور تکون دادم

-آره هستم بگو از بهراد کاشف چه خبر؟

خیلی احمقانه بحث رو عوض کردم.. خوب می دونستم متوجه شده.. شنیدم که در ماشینش رو باز کرد و سوارشد.. دمی از هوا که به حتم بوی گند مرگ میداد گرفت و گفت:

-بچه ها بعد از اون فیلم زود وارد باشگاهش شدن اما...

ابروهام بالا پرید:

-مرده؟

-آره مامورامون جسدش رو پشت میز کارش پیداکردن.. با یک گلوله درست وسط پیشونیش.. جالبه بدونی که یاشار بی هم به دست لیلی کشته شده.. غیبت اون شب هم که باعث اون اتفاقات شد بی ربط به همین مسئله نبود.. می خواست کارشو توجیه کنه..

کلافه از جا بلندشدم و چرخی به دور خودم زدم.. بی شرف حرومزاده دست از کشت و کشتار برنمی داشت..

-چه سرعتی... هرروز یه گند جدید.. این زن داره چیکار می کنه؟ کی تا این حد قدرتمند شد؟

و من به قدرتی فکر کردم که حالا پشت میله های زندان بود.. لیلی از خون خاندان من نوشیده بود..

-لازم نیست من بهت بگم.. تو به منبع قدرتش نزدیکی.. آ تا یادم نرفته..

کنجکاو سراپاگوش شدم..

-ماشین لیلی هم انگار تو عمارته بچه ها با دوربین دیدن.. انگار همزمان با مکالمش تهدیدشو عملی کرده و ماشینش هم رسیده به دستش..

دستی به ته ریشم کشیدم.. لعنتی این یعنی هیچ ردی نذاشته از خودش.. بی شرف.. تند گفتم:

-اما لیلی با یکی از ماشین های اون برگشت پس اون چی؟


romangram.com | @romangram_com