#نگهبان_آتش_پارت_457
درست مقابلم ایستاد..
-دارید میرید؟
سردگفتم:
-آمادست؟
پوشه سفید رنگی به سمتم گرفت
-بله بله بفرمایید سعی کردم زودترتموم شه شکر که قبل رفتنتون اومدم
درد معدم بیشتر شده بود.. کیفم رو به دست راستم دادم وپوشه رو گرفتم
-خوبه.. خونه مطالعه میکنم امیدوارم صحت گفته هات رو مشخص کنه..
لبخندی از سر دودلی زد.. این طبیعی بود همه درمقابل من هیچ وقت نمی تونستن صددرصد به خودشون اطمینان داشته باشن.. حرف آخر رو همیشه من میزدم
-انشاالله
بی حرف از کنارش ردشدم..
-خسته نباشید قربان
سرم روبه سمت مشفق چرخوندم
-ممنون
-بسلامت قربان
درست درچهارچوب در خروجی گفتم:
-همه فقط تا هفت شرکت بمونید
هردو چشم گفتند.. سوار آسانسور شدم.. خیلی تند ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رانندگی کردم.. بین راه ناهارسفارش دادم.. به محض رسیدنم باز همون پیک متری رودیدم ابداحس وحال نداشتم.. خیلی زود پولش رو حساب کردم و وارد خونه شدم.. کتم رو بیرون آوردم و روی مبل انداختم.. وارد آشپزخونه شدم غذا رو توی ظرف ریختم و پشت کانتر نشستم.. درد معدم داشت دیوونم میکرد اولین قاشق از کوبیده رو که به دهن گذاشتم آخم به هوا بلند شد
-آخ خدا
romangram.com | @romangram_com