#نگهبان_آتش_پارت_456

حس کردم که ایستاده وسراپا گوش شده.. چشم بالا کشیدم:

-این آخرین باری باشه که چیز با ارزشی مثل زمان از دستت در میره..

با دهن باز نگاهش به من بود.. خودنویسم رو به سمتش نشونه گرفتم..

-و دوم اینکه همیشه تا اینجا و برای من کار میکنی باید برای همه چیز برنامه داشته باشی حتی مسائل شخصی..

ازعمد با تاکید بیان کردم:

-شرکت من جا برای هیچ اتفاقی نداره پس تمام کارهات رو طبق قوانین من قرار بده

وباز خودم رو مشغول خوندن پوشه کردم هنوز ایستاده بود بعد از چند ثانیه شنیدم که گفت:

-هرچی شما بگید جناب مهندس

از گوشه چشم دیدم که تا پای در رفت و بعد از مرتب کردن کتش با اجازه ای گفت و از اتاق بیرون زد.. وقتی دررو بست خودنویس رو کنار گذاشتم ودستی به صورت ملتهبم کشیدم.. باخودم گفتم راشدی با داشتن یک همسر ویک دختر هشت ساله چه مشکلی داشت که نتونسته به کارش برسه؟ و پوزخند زدم باز دلم هوس سیگار کرده بود... از کشوی میز یکی برداشتم و به سمت پنجره رفتم وبازش کردم با باد سردی که به صورتم می خورد تازه متوجه آتیشی که تو سرم بود شدم.. شک نداشتم که فکر سیاوش هیزم این آتیش بود.. سیگار رو روشن کردم عجیب دلم هوای برادرم رو کرده بود.. خیره به آسمون کبود لب زدم:

-یعنی تو هم یک پنجم از ذهنت به من، به این برادر تنها وبی کس موندت فکر می کنی؟

پک عمیقی به همراه پوزخند زدم و گفتم:

-مگه من برای دوست داشتنت، انتظاری برای دوست داشته شدن از طرف تو داشتم؟ نه

از جیبم موبایلم رو بیرون آوردم وارد گالری عکس هام شدم تنها دو عکس وجود داشت یکی عکسی که آخرین بار با خانوادم گرفته بودم که درست مال سیزده سال پیش بود.. با دیدن سایه که دست بر گردن بابا و درست کنار سیاوش و مادر ایستاده لبخند میزد عرق سردی پشت لب و پیشونیم نشست و گر گرفتم از آتش این جدایی پایان ناپذیر.. با درد گفتم:

-یعنی من واقعا دیگه نمی بینمت؟

طاقت نیاوردم عکس رو رد کردم و با دیدن تصویر سیاوش دلم لرزید.. آخ سیاوش آخ.. دستای لرزونم رو روی گوشی گذاشتم آرزو کردم کاش لمس میشد این ته ریش های مردونه.. این عکس رو چندروز پیش از تلگرامش برداشته بودم.. آخ آخ دلم.. کی این روزهای پردرد تموم میشدن.. دلم عجیب آغوش خانواده رو میخواست.. کی تااین حد بیچاره شدم؟

نمیدونم چند ساعت سرپا ایستادم تااین که بادرد معدم به خودم اومدم.. ازدرد چهره درهم کشیدم

-آخ

درحالی که به طرف میز می رفتم دستم رو روی شکمم گذاشتم وسعی کردم سرپا بمونم.. به ساعت نیم نگاهی انداختم.. چهار و نیم عصر بود.. باید امشب پیش لیلی می رفتم از حامدهم خبری نبود.. پوشه رو بستم وداخل کیف گذاشتم.. بازم امروز صبحانه و حتی ناهار هم فراموش کردم بخورم.. گوشی خاموش بهم دهن کجی میکرد.. پوف کشیدم.. بعد از نگاهی کلی به اتاق بیرون زدم به محض بیرون رفتن راشدی تند خودش رو به من رسوند

-صبرکنید..


romangram.com | @romangram_com