#نگهبان_آتش_پارت_455
دستش رو به سینه زد:
-من خیلی عذر می خوام از شما الانم حاضرم برای این سرپیچی هر چه امر کنید انجام بدم
مدام تمام حرف هاش رو مرور می کردم.. یعنی واقعا همین بود؟ من این روزها چرا تا به این حد شکاک شده بودم؟ لیلی با من چیکار کرده چرا فکر می کنم همه می تونن برای اون کار کنن؟ به خودم که اومدم متوجه شدم خیره به نگاهش بودم ناگهان چیزی که باعث این شک شده بود رو در راشدی پیدا کردم.. عسلی چشم هاش.. آره خودش بود.. اون بی شرف عاشق مردهایی با چشم های رنگی بود وحالا اون...
-قربان؟
باصدای راشدی به خودم اومدم به پشتی صندلی تکیه دادم وخیلی خونسرد گفتم:
-اوکی پس الان آمادست؟
تند گفت:
-ها؟ نه
ابروهام بالا پرید
-نه؟
دستپاچه فنجون سردشده قهوه ش رو رو میز شیشه ای مقابلش گذاشت:
-راستش اگه بزرگواری کنید بنده تا پایان امروز کامل شدش رو به شما تحویل میدم می خوام اگه بشه یک بار مرورش کنم..
کلافه سری به چپ و راست تکون دادم
-باشه تا ساعت پنج قبل از رفتن من از شرکت باید روی میزم باشه..
همونطور که پوشه مقابل رو باز می کردم گفتم:
-میتونی بری..
با لبخند از جا بلند شد
-چشم قربان
-در ضمن..
romangram.com | @romangram_com