#نگهبان_آتش_پارت_454
حالاخوب می دونست از همه چیز خبر داشتم.. هول بود ولی تمام سعیِش رو می کرد که آروم باشه.. چیزی که من خیلی راحت در بدترین شرایط انجامش می دادم و برخلاف اون موفق بودم..
-ق قربان حق با شماست منم خوب حرفاتون رو به یاد دارم اما..
منتظر نگاهش کردم دستی به ریشش کشید
-اما یکم بهم فرصت بدید تا کامل همه چیز رو بگم ولی الان..
به میان حرفش پریدم
-این تو نیستی که تعیین میکنی
شرمنده سربه زیر انداخت
-بله ببخشید..
-حالابگو چرا دیشب اینجا موندی؟
به لکنت افتاده بود و این حالش، فکرم رو بیشتر خراب میکرد ای کاش عادت نداشت این مغز در هرحالی به همه چیز فکرکنه نمی دونم چرا اما اگه می گفت از طرف لیلی مامور به جاسوسی تو شرکتم شده اصلا تعجب نمی کردم..
-ب باور کنید ق قربان اونطور که فکر می کنید نیست
دستم رو زیر چونم گذاشتم با ابروهای بالا رفته گفتم:
-مگه میدونی به چی فکر می کنم؟
نفس عمیقی کشید و رو به من که منتظر نگاهش می کردم گفت:
-ببینید جناب مهندس.. حق با شماست من دیشب شرکت موندم درحالی که نباید..
بیشتر روی میز خم شدم
-تواین چند وقته که افتخار کار کردن با شما رو داشتم هرسال قبل پایان سال یه لیست جامع از کارکرد این دوازده ماه تهیه میکنم برای ارائه به شما..
دست راستم رو به چونه زدم و در سکوت بهش نگاه کردم این یعنی ادامه بده.. من ابدا اهل پیش داوری نبودم.. همیشه ترجیح می دادم خوب بشنوم
-بله دیگه اما این بار هم از قصد نموندم.. یکم این روزها البته نباید شما رو دخالت بدم اما یکم درگیری شخصی داشتم این چند وقته می خواستم جبران کنم.. سرگرم کاربودم که متوجه گذر زمان نشدم
romangram.com | @romangram_com