#نگهبان_آتش_پارت_453

کمی هول شد که از نگاهم دور نموند.. خواست حرفی بزنه که درزده شد ومن نفس راحتی که کشید رو باتمام وجودم شنیدم

-مهندس قهوه آوردم

-بیا یونس جان

ویونس با لبخند همیشگیش سینی به دست واردشد.. اول به من و بعد به راشدی تعارف کرد.. فنجون رو بین دست گرفتم و بو کردم.. عالی بود

-چطوره قربان؟

چشم بازکردم

-خیلی خوبه مثل همیشه

لبخند عمیقی زد

-نوش جان.. بااجازه

سرتکون دادم که از اتاق بیرون رفت.. جرعه ای از قهوه نوشیدم و به راشدی که هم چنان به فنجون داخل دستش خیره بود گفتم:

-من از همه کارکن هام یه لیست از عملکردشون میخوام اگه تو تاالان متوجه نشدی یعنی میتونه چیزهای دیگه ای هم باشه که نمیدونی..

روی مبل جابجا شد

-نه نه من حتما چیزی که خواستین رو حاضر میکنم..

مچ گیرانه گفتم:

-فکر میکردم دیشب تا صبح که تو شرکت موندی تمومش کردی..

به وضوح جا خوردنش رو دیدم.. خیره نگاهم کرد که قهوه رو روی میزگذاشتم و خیلی جدی گفتم:

-نکنه برای چیز دیگه ای از قوانین من سرپیچی کردی؟

لب باز کرد که کف دستم رو مقابلش گرفتم

-فکر کنم روز اول کاملا واضح توضیح دادم که هیچ کس اجازه نداره بعداز ساعت اداری شرکت بمونه درسته؟


romangram.com | @romangram_com