#نگهبان_آتش_پارت_451
به سمتش چرخیدم دستپاچه شد این آدم چش بود؟ موشکافانه گفتم:
-آره این اولین بارم نیست چطور؟ مشکلی هست؟
هول شده شونه هاش رو کمی تکون داد
-نه نه.. همه چی عالیه من خودم چک کردم
هومی گفتم که باز خواست حرف بزنه اما با باز شدن در اتاق که ندیده هم می تونستم حدس بزنم که راشدی بود.. لب فرو بست..
-من الان کار دارم بعد بیا اتاقم تا مفصل راجع بهش حرف بزنیم.. فکرکنم یه توضیح به من بدهکاری
شتاب زده سربلند کرد
-چرا؟
اخم کردم و به سمت اتاقم رفتم درهمون حال گفتم:
-بعدا صابری بعدا..
و معطل نکردم وارد قلعه ی آرامشم شدم که خودم ساخته بودم.. باز به همون تابلوی کوه روی دیوار زل زدم
دمی از هوا گرفتم و دکمه ی کتم رو باز کردم مبل های قهوه ای رو دور زدم و پشت میز کارم نشستم.. چشمم به پوشه هایی که روی میز بود افتاد..
به حتم چیزایی بود که صبح از منشی خواستم مانیتور رو روشن کردم.. باید عملکرد همه ی کارمندها رو زیر نظر می گرفتم.. تقه ای به در وارد شد خشک گفتم:
-بیا..
وبعد از کمی مکث در باز شد ومن قامت بلند راشدی رو درچهارچوب در دیدم
-سلام قربان اجازه ورود میدید؟
یه دستم رو روی میز گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم
-چراکه نه بیا داخل
وبه ساعت نگاه کردم
romangram.com | @romangram_com