#نگهبان_آتش_پارت_450
کتم رو مرتب کردم و با دو گام بلند خودم رو به آسانسور رسوندم.. به محض ورودم صدای مکالمه مشفق رو بی مخاطب شنیدم.. حدس زدم که پای تلفن بود.. به ساعتم نیم نگاهی انداختم.. درست پنج دقیقه به یازده صبح بود
پا که به داخل گذاشتم صابری رو دیدم که پشت دراتاقش خیره به چند کاغذ توی دستش بود
هیچ عکس العملی نشون ندادم که متوجه حضورم بشن
بااین حال مشفق خیلی زود مکالمش رو تموم کرد واز پشت میز بلند شد:
-سلام مهندس تشریف آوردید؟
نگاهم روی صابری بود که تازه متوجه من شد کمی سرکج کردم:
-سلام خیلی زود به راشدی بگو بیاد اتاقم..
سرتکون داد..
-چشم
-خسته نباشید جناب کامیاب
صابری بود که به فاصله چند قدم از من ایستاده بود.. پر اخم به سمتش چرخیدم و با لحن مرموزی گفتم:
-ممنون خسته نباشید رو باید به شما گفت
و نگاهم رو به خط های سفید کت سورمه ایش دوختم
-نه این چه حرفیه اگه شما نباشید که...
چشم بالا کشیدم که زبون به کام گرفت و به مشفق نگاه کرد..
حالا شک نداشتم چیزی هست که دلش نمی خواست جلوی کسی بحث بشه از کنارش رد شدم..
-جناب مهندس؟
ایستادم صدای پاش رو شنیدم که نزدیک شد
-شما برای نظارت رفتین
romangram.com | @romangram_com