#نگهبان_آتش_پارت_449
-نه..
-اکیپ صابری برای نصب به ساختمون ناب رفته؟
-بله چطور؟
خونسرد گفتم:
-توفقط به کارت برس و به امور مالی که یادم نیست اسمش چیه.. همونی که تازه استخدام شده.. همون برزویی بگو امروز ساعت یازده با تمام فیش ومدارک توشرکت بیاد پیشم تا قبل از اون خودم میام
-بله چشم حتما ایشون هم دیشب شرکت موندن
ابروهام بالا پرید چرا این کارو کرده؟
بااین حال از مشفق نپرسیدم نباید رگ جاسوسی رو دروجودش فعال میکردم
-باشه دیگه قطع میکنم
هول شده گفت:
-چشم روز بخیر قربان
حرفی نزدم و تلفن روقطع کردم.. امیدوار بودم مشکلی پیش نیومده باشه.. هیچ کس اجازه نداشت بی اطلاع از من شرکت بمونه.. هربار با تاکید می خواستم همه سرتایم تعیین شده از شرکت برن.. برزویی باید برای این نقض قانون دلیل محکمه پسند داشته باشه درغیر از این صورت نمیتونست به کارش ادامه بده.. پک عمیق تری به سیگار زدم.. گلو و معدم می سوخت اهمیتی ندادم.. پک دیگه ای زدم.. شرکت تازه تاسیس ناب رو خیلی وقت نبود که دیده بودم و امروز این من بودم که ایمنی نابی رو براش طراحی و به مرحله اجرا رسوندم.. درست مقابل ساختمون بیست و پنج طبقش پارک کردم.. صاحبش شهرام راد بود اون از اندک کسایی بود که باهاش روبروشدم و من رو حتی اگر کم اما باور داشت و امروز به حتم متوجه شده که پسر ساده و خامی که دیده بود الان خیلی بیشتراز اون چیزی شده که روزی تصور هم نمیکرد.. هیچ کس من رو نمی شناخت.. درست هفت سال پیش با نام خانوادگی کامیاب خودم رو به همه نشون دادم
ابدا نیازی به پنهان کردن تاویار امیرزاده نبود چون.. پوزخند زدم چون اصلا کسی من رو نمی شناخت.. با این که همیشه کنار پدرم بودم درست مثل یک روح زندگی میکردم اما امروز حتی لیلی هم جز من توان دیدن کسی رو نداشت ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم هم چنان هواسرد بود و بارون نم نم می بارید.. طبق عادت دو لبه کتم رو به هم رسوندم و بعد از زدن ریموت به سمت ورودی ساختمون رفتم..
درست یک ساعت و سی و هشت دقیقه در سکوت تنها به کارها نظارت کردم و فکرم به سمت اتفاقات اخیر بود.. سیاوش چرا پیام نداد؟ کاش راهی وجود داشت تا احساسم بهش رو نشون بدم... مکالمه کوتاهی که با صاحب اینجا داشتم خوب بود خیلی رضایت داشت از کار، که این چیز عجیبی برای من نبود.. همونطور که به سمت شرکت می روندم، هم به حرف مشفق فکر می کردم هم فکرم سمت حامد بود.. جنازه اون سرگرد بیچاره رو پیدا کرده بودن و امروز از طرف اداره مراسم تشییع برگذار میشد.. حتی فکر این که به قبرستون برم تنم رو می لرزوند من برای هرچیزی که نداشتم تلاش کردم و به دست آوردم اما ده ساله نتونستم به اون مکان لعنتی پا بذارم.. دست مشت شدم رو به فرمون کوبیدم.. حتی اینبار هم از رفتن سرباز زدم علتم برای حامد این بود که ممکنه از سمت لیلی تحت تعقیب باشم.. با این حرف اون قانع شد اما خودم.....
از داشبورد سیگاری بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم.. روشنش کردم.. بعد از یک پک کل ماشین رو دود غلیظی پرکرد.. شیشه سمت راست رو پایین کشیدم
کامم مثل زهر تلخ بود اونقدر که طعم سیگار عجیب برام شیرین شده بود.. پوف کشیدم و دست چپم رو لبه شیشه گذاشتم و با دو انگشت سیگار رو گرفتم.. این روزها باز جسمم رو فراموش کرده بودم.. هیچ حسی نداشتم جز میل به سیگار.. این بار اگه تو خونه می مردم هم هیچ کس نمی فهمید.. پوزخند زدم من الان هم مردم فقط ادای زنده بودن رو خوب در می آوردم.. ماشین رو داخل پارکینگ شرکت گذاشتم و نیم نگاهی به سانتافه سفید صابری انداختم و خواستم وارد آسانسور بشم که ایستادم و به سمت ماشینش رفتم.. این روزها داشت از زیر کار درمیرفت و من این رو فهمیده بودم.. جلو رفتم ودستم رو روی کاپوتش گذاشتم داغ بود.. حرصی اخمام درهم شد لب زدم:
-یکی تا صبح شرکت میمونه.. دیگری ...
با دست ضربه ای به ماشین زدم
-تازه میاد..
romangram.com | @romangram_com