#نگهبان_آتش_پارت_448
با خودم گفتم چه خوب که مثل من نیست وگرنه الان حتی توان گلایه رو هم نداشتی..
-خودت رو ناراحت نکن..
صدای آسانسور رو شنیدم.. حتما باز اون بود
-هرکسی راهش رو بالاخره پیدامیکنه
سر بالا کرد و من نگاه پراز دردش رو مثل خود درد دیدم
-باید بفهمه با خودش چند چنده
درهمون حال لبخند زد و من از گوشه چشم همون دختر رو دیدم که باز مسیر نگاهش ما بودیم
-خیلی مردی خدا حفظت کنه برای پدر ومادرت.. انشاالله مجید منم سرعقل بیاد..
نمیخواستم بیش از این بمونم.. ریموت رو زدم و حسین ازم فاصله گرفت.. بدون این که نیم نگاهی به اون بندازم ماشین رو دور زدم و سوار شدم.. کیفم رو روی صندلی گذاشتم و آینه رو تنظیم کردم با یک دست استارت زدم و با دست دیگرم کمربندم رو بستم سنگینی نگاهش داشت خفم میکرد.. از تمام زنا متنفر بودم جز تنها جنس لطیفی از محبت که بی مانند بود مادرم.. اون تنها زن واقعی زندگی بیست و هشت ساله ی منه.. باز تصویر دو چیز در ذهنم شکل گرفت.. همون دو تیله های آبی که همیشه ابر باران زا داشتن و موهای بلندی که هربار نوازششون رو به دستای باد میداد.. به اینجا که رسیدم شوک زده به خودم اومدم.. خیره به روبرو بودم.. آه خدا داشتم به چی؟ درواقع به کی فکر می کردم؟ سر تکون دادم و خودم رو توی آینه دیدم.. صورت سرخ شدم حالم رو خراب کرد.. اخم شدیدی به خودم کردم و فرمون رو به سمت راست کج کردم.. با لعنتی زیر لب از پارکینگ بیرون زدم زمزمه وار گفتم:
-اون دختر لیلیه..
و با پوزخند ادامه دادم:
-و محبوب نریمان..
شماره شرکت رو گرفتم و هندزفری رو به گوشم زدم.. یک نخ سیگار روشن کردم و بین لبم گذاشتم.. عواقب این دودهایی که وارد ریه م میکردم ابدا برام مهم نبود.. این که الان هم با شکم خالی می کشیدم از اون هم بی اهمیت تر بود.. بعد از دو بوق صدای مشفق رو شنیدم
-سلام شرکت افرا درخدمتم.
-سلام چه خبر؟
دستپاچه گفت:
-سلام قربان شمایید؟
-...
-هیچی فقط سفارش های جدید شده که من آماده کردم بدم خدمتون دارید میاید شرکت؟
romangram.com | @romangram_com