#نگهبان_آتش_پارت_447
لب باز کرد حرفی بزنه که مانع شدم.. خوب هدف این جور آدم ها رو میدونستم..
-من همیشه عجله دارم شما هم لطف کن دیگه برای هر موضوعی من رو معطل نکن خانم
چشماش تا آخرین حد گشاد شده بود و با دهن باز خیره به لبم بود.. از پشت قدمی به داخل گذاشتم و دکمه پارکینگ رو فشردم و با تحکم گفتم:
-امیدوارم کامل توجیه شده باشید روز بخیر
وقبل از این که حرفی بزنه در بسته شد.. خیلی زود خودم رو به ماشینم رسوندم
-صبح بخیر مهندس
حسین بود.. در جوابش به جای لبخند تنها کمی از اخمم کم کردم
-ممنون آقا حسین
خنده پت و پهنی به لبش آورد
-خیلی خوشتیپ هستین ماشاالله مهندسی برازندتونه
سرتکون دادم..
-لطف داری
-نه حقیقت رو گفتم
پیراهن شلوار ساده ش رو از نظر گذروندم.. ساده بود اما مرتب..
-من باید برم یکم کار دارم
تند گفت:
-بله م م میدونم شما خیلی قانونمند هستین
و بعد اخماش در هم شد و آه کشید
-کاش یکم پسر منم مثل شما مرد کار و زندگی بود
romangram.com | @romangram_com