#نگهبان_آتش_پارت_446

"سلام خوبی؟ پیام ندادی نگران شدم."

باز به اتاق برگشتم تقریبا پنج دقیقه گذشت اما خبری ازش نشد حال عجیبی داشتم.. خواستم بهش زنگ بزنم اما گفتم شاید خواب باشه.. مشتم رو به رونم کوبیدم وهمونجا روی تخت نشستم.. سرگیجه هنوز ولم نکرده بود.. سعی داشتم باور خودم رو با فکر خواب بودنش آروم کنم اما این روزها خیلی آروم می شدم با پیام دادنش.. خب می فهمیدم چیکار میکرد.. حتی گاهی برای اینکه به دیدنش فکر کنم می گفت که کجا می رفت.. با این حال خودم رو برای نرفتن تو خونه زندانی میکردم.. آخ سیاوش کجایی.. داداش کجایی؟

چشمم از خیرگی به سوزش افتاد.. باز ساعت رو دیدم پوزخند زدم.. بیش از سه ساعت می گذشت که به گوشی خاموش زل زده بودم و از سیاوش خبری نبود.. آهی از ته جونم کشیدم و روی تخت درازکش شدم





صبح بدون این که پلک روی هم گذاشته باشم از روی تخت بلند شدم.. نگاه بی حالتی به اطراف انداختم و به سمت کمد رفتم وکت شلوار مشکی با پیراهن طوسی بیرون آوردم درست مقابل آینه تک به تک پوشیدم.. امروز سری به شرکت می زدم.. بعد از اون باید به امارت می رفتم.. بادست موهای آشفتم رو به بالا فرستادم.. ته ریش مرتبم رو از نظر گذروندم.. دو دکمه بالای لباسم رو باز کردم واز عطر همیشگیم به خودم زدم یک قدم عقب برداشتم.. پراخم از آینه چشم گرفتم.. موبایلم رو از روی عسلی برداشتم.. پا به بیرون اتاق گذاشتم.. باز لپ تاپ بهم دهن کجی کرد.. پوف کشیدم.. بعد از برداشتن و گذاشتنش توی کیف از خونه خارج شدم

-سلام.

باشنیدن صدا درست بین در آسانسور متوقف شدم و سر چرخوندم.. همسایه کناری بود با مانتو کوتاه کرمی وشال و شلوار خاکستری.. لبخند به لب نگاهم میکرد.. پر اخم گفتم:

-سلام کاری داشتین؟

شونه بالا انداخت

-راستش دیروز تصادف کردم ماشینم تعمیرگاهه.

و یک قدم جلو اومد.. صدای ضبط شده ی آسانسور مدام میگفت مانع بسته شدن در نشوید..

-خواستم اگه بشه به حرمت همسایگی منو تا جایی برسونید..

بااین حرف از تعجب ابروهام بالا پرید

-لطفا

دسته کیف بین دستم مشت شد خیلی جدی گفتم:

-خیلی راه هست برای کسایی که ماشین ندارن

وبه ساعتم نگاه کردم:

-وضمنا من خیلی عجله دارم


romangram.com | @romangram_com