#نگهبان_آتش_پارت_445

-الان فقط دستگیری و نابودی اون باند مهمه

و در دل ادامه دادم هرچند شغل کثیف اون زن کم ترین اهمیت رو داشت.. من دنبال زندگی از دست رفته م بودم

-من کمی کاردارم که به شرکتم ارتباط داره

مصلحتی خندید:

-باشه بازم تو بردی از دور شاهد موفقیاتت هستم.. پدرت باید به داشتن چنین پسری، البته چنین مرد قدرتمندی افتخارکنه..

اینبار پوزخند نزدم.. تصویر چهره شکسته و غم بی حد چشمای پدر مانع شد.. یکباره گر گرفتم.. پوستم شروع به سوزش کرد.. چشم چرخوندم از دیوار فاصله داشتم.. پاهام رو بیشتر به زمین فشار دادم.. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-ممنون و شب خوبی داشته باشید

متوجه حالم نشد.. عادی بود حتی اگه اینجا و درست روبروم هم بود نمی تونست منو بفهمه من خودم خواستم به اینجا برسم

-باشه خوشحال شدم کمی از وقتت رو به من دادی..

سر تکون دادم:

-این وظیفه ی منه احترام گذاشتن به شما که بزرگ ترید..

باز خندید و من دستم رو روی چشمام گذاشتم.. با خداحافظی بالاخره این تماس عذاب آور تموم شد.. گوشی رو از همون فاصله روی مبل پرت کردم و بدن سنگین شده م رو با یادآوری بابا تکونی دادم و خودم رو به داخل حمام انداختم.. همونجا زیر دوش دکمه های پیراهنم رو باز کردم و بیرونش آوردم.. با دست موهام رو بالا فرستادم واجازه دادم آب سرد صورت ملتهبم رو درمان کنه.. این روزها هیچ چیز عادی نبود حتی نمی دونستم فردا چی میشد.. حتی نمی دونستم باید چه کاری انجام می دادم دربرابر جنایت های لیلی.. این که با کاشف چیکار می کرد کار حامد بود.. ابدا نمی خواستم به زمان بعد، فکرکنم.. با این که الان وقت این بی تفاوتی ها نبود.. من بایک اشتباه نابود می شدم حتی اون زمان ققنوس درونم هم می مرد و من....

به خودم اومدم.. چشم بالا کشیدم و به آینه بخار گرفته زل زدم.. دست بالا کردم و مشتی آب روی آینه پاشیدم.. کمی از صورتم بین بخار و قطرات درشت آب دیده شد اخم کردم و زمزمه وار گفتم:

-من این جنگ رو تموم میکنم.. من.. تاویار امیرزاده..

این کارو می کردم تا اون زمان حتی دفن نمی شدم در دل زمین.. نگاهم به آینه بود و سر انگشتم رو حرصی روی جای زخم سینه و شکمم کشیدم.. خیلی وقت بود نفس هام برای انتقام ترکم نکرده بودند.. این تن، این جسم خسته بود اما حالا نباید کم می آوردم.. آب رو بستم و خواستم ازحمام بیرون بزنم که یادم اومد حوله نیاوردم.. پوفف..

شلوار خیس رو دوباره پوشیدم حتی به فکرم هم نرسید بااون وضع برم بیرون.. کل اتاق از آب پربود.. از کمد لباسی بیرون آوردم و پوشیدم.. چشمم به ساعت افتاد دوازده وسی دقیقه.. خیلی زود و با احتیاط از اتاق بیرون زدم.. پارکت از آب لیز شده بود.. با دیدن لپ تاپ باز اخمام درهم شد.. با این حال رو گرفتم و گوشیم رو روی مبل دیدم.. با یک گام خودم رو بهش رسوندم وتند برش داشتم.. حتما سیاوش پیام داده بود.. صفحش رو روشن کردم و دستم با ندیدن حتی یک پیام ازطرف سیاوش روی موهام مشت شد.. ابرو بالا انداختم چطور پیام نداده بود؟ کلافه تر لب زدم:

-لعنت به من..آخه این بچه کجاست؟

دلشوره بدی به دلم افتاد.. آخ سیاوش داری چیکارمیکنی؟

یک پیام برای اولین بار من بهش دادم


romangram.com | @romangram_com