#نگهبان_آتش_پارت_444
خندید..
-اما... اگه جسارت نیست این رو قبول کنید که من از شما نیستم..
به میان حرفم پرید
-اشتباه میکنی..
تند گفتم:
-خواهش میکنم گوش کنید
سکوت کرد و من به سمت در شیشه ای چرخیدم
-من همیشه تنها کار کردم اینبار بیش از قبل.. اما این بین شما هم سود میکنید چون من میخوام
خوب می دونستم این حرف ها کمی زیاده روی بود اما باید این رو تا زمانش بود بار دیگه بیان می کردم.. دست گیره در رو پایین کشیدم و وارد سالن شدم
-حالا که همه چیز رو زیر نظر دارید پس خواهش میکنم روی چیز های مهم تر از ملاقات کردن با من تمرکز کنید.. راجع به اون موضوع هم باید بگم این کار منه.. فکرکردن به چیزهایی که دوراز ذهن هستن..
بالاخره سکوت رو با این جمله شکست و بحث رو پایان داد:
-بعد از این حرفا من حالا یک هدف دیگه هم دارم.
بین سالن ایستادم متعجب شدم اما تغییری تو حالتم ایجاد نشد
-تاویار؟ هدف من برای تموم شدن ماجرای اون زن، دیدن و ملاقات کردن باتوئه..
لب زدم:
-متوجه نشدم..
بلند خندید و من کلافه تر از قبل سکوت کردم تا خندش تموم بشه.. نگاهم به ساعت افتاد که ده دقیقه به دوازده رو نشون میداد.. با صداش چشم گرفتم و سراپاگوش شدم:
-حالا دیگه خوب می دونم تا این ماموریت رو باکمک تو تموم نکنیم تو رو نمیشه دید
و باز خندید.. پوزخند زدم.. چرا همه کنجکاو می شدن من رو بشناسن؟ خونسرد گفتم:
romangram.com | @romangram_com