#نگهبان_آتش_پارت_442

-بیا..

سر بالا کرد

-خیلی شرمندم

پوزخند زدم وپولش رو به سمتش گرفتم.. با دو انگشت از دستم گرفت و زود وارد آسانسور شد.. در رو بستم و به آشپزخونه رفتم.. با وجود درد معدم شام رو خوردم و پشت لپ تاپ نشستم.. سیستم که وصل شد دیدم که لیلی پشت پنجره ایستاده بود و داشت با موبایل حرف میزد.. پشتش به من بود و من نمی تونستم صورتش رو ببینم.. صدای لپ تاپ رو تا آخر باز کردم و متوجه عصبانیتش شدم:

-بهتره دست برداری.. از اول نباید توی احمق و بزدل رو برای این کار انتخاب میکردم.. فکر می کردم اونقدر عرضه داری که بتونی این یه کار کوچیک رو انجام بدی.. تو منو.. گروه رو ناامید کردی. احتمالا می دونی چی در انتظارته..

صدای شخص پشت خط رو نمی شنیدم اما می تونست کسی باشه که برای این جابجایی کمکش کرده..

-دهنت رو ببند وقتی ازم یه فرصت خواستی همونجا عاقبتت رو گفتم که اگه این کار نشه چه بلایی سرت میارم.. پس منتظر باش

موشکافانه دست به چونه گرفتم.. یک قدم از پنجره فاصله گرفت.. لباس خواب کوتاه سفید رنگش رو طبق عادت کمی بالا زد.. اخم کردم.. این زن انگار می دونست کسی می بیندش.. واقعا بیماربود

-از اولم باید نریمان رو مسئول این کار میکردم

وخیلی بی هوا مجسمه ای کریستال رو از بالای تختش برداشت و محکم به دیوار کوبید

ابروهام بالا رفت دیگه داشت باورم میشدکه لیلی ناراحت نیست.. به پشتی مبل تکیه دادم خب داشت جالب میشد

-این حرف هارو به عنوان آخرین خواستت قبل از مرگ حساب میکنم..

و به سمت من چرخید و من صورت برافروختش رو دیدم.. چشماش دوگوی خونی شده بود

-توی احمق باعث شدی یکی از مهم ترین و پرسود ترین معاملم رو از دست بدم..

نگاهش درست به دوربین بود لبخند زدم.. این بهترین فیلم ضبط شده از اعترافات لیلی بود دوباره روی لپ تاپ خم شدم هیجان زده بودم مدام دستم روبه هم می ساییدم زمزمه کردم:

-بگو.. الان وقتشه به یه جرم دیگه هم...

هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که لیلی گفت:

-تاوان این تباهی رو با جونت پس میدی بهراد کاشف.

خون تو تنم یخ بست یعنی اون کسی بوده که... به همراه خنده های دیوونه کننده لیلی از روی مبل بلند شدم.. پنجه هام رو لای موهام فرو کردم حرصی کشیدم.. اینجا چه خبر بود؟ لیلی هنوز می خندید و من از صداهای که می شنیدم حدس زدم که داشت اتاق رو به هم می ریخت.. باز به سمتش رفتم.. همه چیز رو به هم ریخته بود و داشت روی ویرانه هایی بعد از خودش راه میرفت.. آه کشیدم.. درست کاری که با ویرانه های زندگی جمشید امیرزاده کرد.. در لپ تاپ رو به هم کوبیدم.. نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم.. خیره به پارکت لب زدم:


romangram.com | @romangram_com