#نگهبان_آتش_پارت_441
-لطفا.. شب بخیر
-شب توهم بخیر
وگوشی رو قطع کردم.. لب زدم:
-تا این کابوس ادامه داره هیچ شبی خیر نیست
دوساعتی برای سر و سامان دادن خونه وقت گذاشتم.. در آخر کوبیده سفارش دادم و روی مبل نشستم.. فکرم درگیر لیلی بود.. اون شب یهو کجا رفت؟
از نریمان خبری نبود اما حدس میزدم لیلی تاحالا متوجه شده باشه.. پوزخند زدم.. اشتباهش این بود که زیادی به خودش اعتماد داشت.. شک نداشتم اونقدر بهم اعتماد کرده که خیلی راحت می تونستم هرچیزی ازش بخوام شاید بهتر بود ببینم چیکار میکرد.. دستام رو روی زانوم گذاشتم و بلند شدم.. امیدوار بودم اتفاقی نیفته که نتونم کامل زیر نظر بگیرمش.. همون طور که زیرلب به اون و شمس حرومزاده لعنت می فرستادم وارد اتاق شدم.. پرده ی همیشه کشیده پنجره بهم دهن کجی میکرد.. آخه مگه مرده توی قبر به نور نیاز داشت؟ در کمد رو باز کردم و از طبقه پایینش لپ تاپم رو برداشتم وبه حال برگشتم.. اماهنوز روی مبل ننشسته بودم که زنگ در زده شد.. حتما شام رو آورده بودن.. پوف کشیدم و بعد از نگاه کردن از چشمی در رو باز کردم.. بازم همون جوون بود همیشه برای اشتراک من خودش میومد
-سلام شب بخیر
-سلام
نایلون سفید رنگ رو به سمتم گرفت
-بفرمایید اینم سفارشتون
سر تکون دادم.. همون طورکه از جیبم پول بیرون میاوردم زیرچشمی متوجه نگاه کنجکاوش شدم.. مدام گردن میکشید تا داخل خونه رو ببینه.. اخم عمیقی بین ابروهام نشوندم
-دنبال چیزی میگردی؟
هول و دستپاچه گفت:
-ه ها؟ چی؟ نه آقا
خیلی ترسیده بود که خواست بره
-صبرکن..
ایستاد..
-نمیخوای پولتو بگیری؟
شرمزده به سمتم چرخید
romangram.com | @romangram_com