#نگهبان_آتش_پارت_440
-ببخش که نمی تونم اونجور که باید باشم.. من...
ازگفتن هرحرفی عاجز بودم..
-حامد من...
-هییشش نمیخواد چیزی بگی خوب درکت میکنم.. فقط دوست دارم بار دیگه خنده های همیشه مردونت رو ببینم.
فکم منقبض شد..
-فراموش کردم انگار هیچ وقت نبود..
لحنش جور دیگه ای شد که من نفهمیدم اما آروم شدم
-من خودم یادت میارم اون روزای خوبِ گذشته رو..
پشت کردم و به اوپن تکیه زدم..
-هر خبری شد بهم بگو
نفسش رو شل بیرون فرستاد
-باشه منم دیگه برم خونه یک هفته ست حتی درست نخوابیدم
برای بیرون آوردن لباس ها باز به تراس رفتم
-باشه سلام هم..
سکوت کردم.. با لبخند حرفم رو ادامه داد:
-می رسونم چشم هردوشون خوشحال میشن
حالم باز خراب شده بود
-نه حرفی نزن نمیخوام کسی بدونه ازمن خبرداری
-ولی..
romangram.com | @romangram_com