#نگهبان_آتش_پارت_438

-اما من شک ندارم همونیه که گفتی

سرد گفتم:

-پس خیلی خوبه

ندیده اخم و بهت زدگیش رو حس کردم

-یعنی چی خوبه؟ توخوشحال نشدی؟

خوشحال بودم اما هنوز تا شاد بودن راه مونده بود.. از روی تخت بلند شدم.. معمای ناپدید شدن لیلی حل شد.. چقدر تمام طول مسیر خودداری کرده بود..

-چرا خوشحال شدم

هه بلندی گفت..

-آره کاملا مشخصه

خم شدم تمام لباس های کثیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم:

-تاویار؟

وارد تراس شدم و لباسشویی رو راه انداختم

-چرا این قدر سردی؟ باور کن من فکر میکردم تو بشنوی..

لباس ها رو داخلش ریختم

-من الانم خوشحالم..

کلافه گفت:

-پس چی شده دادش؟

-هیچی.. چه خبراز عمو و زن عمو حالشون چطوره؟

پوف کشید..


romangram.com | @romangram_com