#نگهبان_آتش_پارت_437



با صدای ویبره گوشیم شتاب زده چشم باز کردم.. یکم طول کشید تا موقعیتم رو به یاد بیارم.. درحالی که سعی داشتم آروم نفس بکشم دکمه اتصال رو زدم

-الو؟ تاویار؟

حامد بود یکباره تمام اتفاقات گذشته به یادم اومد.. خیلی جدی گفتم:

-سلام فقط یه خبر خوب بهم بده..

صدای خنده ی مردونش رو به شنواییم هدیه داد

-خوبه همه چی.. تاویار تو حرف نداری

هنوز مغزم ارور می داد.. کاش چیزی که منتظرش بودم رو میگفت

-آروم باش بگو چی شده؟

شنیدم که به کسی گفت بره بیرون.. انگار اداره بود.. سرچرخوندم ساعت هفت شب بود. پوف کشیدم

-گوشت بامنه تاویار؟

تلفن رو به گوشم چسبوندم

-آره

-دیشب ساعتای یازده شب بود که ازهمونجایی که گفتی...

دستم روبه چونم زدم

-پسر خودش بود وقتی دستگیرشون کردیم بارشون فقط فرشای دست بافت بود..

پوزخند زدم..

-الان بچه ها دارن ساختارش رو بررسی میکنن اما..

دوباره خندید..


romangram.com | @romangram_com