#نگهبان_آتش_پارت_436

و با دو خودش رو به همون سکو رسوند.. من این ویلا رو از بر بودم.. خاطره ی چندان خوبی نداشتم و همون یکبار که سایه از این سکو افتاده بود کفایت می کرد و من نفهمیدم چطوری خودم رو بهش رسوندم و بازوش رو گرفتم وصدام رو کمی بالا بردم:

-هی میفهی چیکار میکنی؟

ترسیده نگاهم کرد.. بی انعطاف تکونش دادم و به پایین پامون اشاره کردم

-نمیگی پرت شی پایین؟

و اون رو عقب کشیدم.. من وحشت از تکرار مکررات خاطراتم داشتم.. می ترسیدم و این دختر.. صد.. دختر لیلی توانایی پرت کردن من رو به قعر جهنم گذشته داشت.. جهنمی که حالا آرزو داشتم کاش بود.. من این تنهایی رو نمی خواستم.. ابدا.. اولین فکری که به ذهنم رسید بیان کدم:

-نکنه این کار هارو واسه جلب توجه میکنی؟

چشماش تا آخرین حد گشاد شد.. سایه هم اینکار رو می کرد.. من چندان آدمی نبودم که احساساتم رو برو بدم و همین موضوع.. خواهر و برادرم رو به اینکار وادار می کرد.. جلب توجه.. اما گویا صدف برداشت دیگه ای کرد:

-چی؟

من چرا عصبی شدم؟ سعی کردم آروم باشم داشت بازوش رو می مالید:

-تودیوونه ای؟ اصلا باخودت چی فکرکردی؟ که من از عمد اینکارو کردم؟

پوزخند زدم دهنش باز موند.. درکمال ناباوری خم شد و سنگی از روی زمین برداشت و به سمتم پرت کرد تویک حرکت بادست گرفتمش.. متعجب نگاهم کرد.. دیگه داشت کفرم رو درمی آورد با دو گام بلند خودم رو بهش رسوندم که جیغ زد خونسرد گفتم:

-آخرین باری باشه که با من اینطور رفتار میکنی

و سنگ رو بین انگشت شصت و اشاره م گرفتم مقابلش تکون دادم.. باتاکید گفتم:

-دیگه تکرار نشه

و سنگ رو از همون جا روی زمین رها کردم و با پوزخند از کنارش دور شدم..





همه چیز آروم بود حتی لیلی هم به روی خودش نمی آورد.. انگار که چیزی نشده بود و من هم دلیلی برای تجدید خاطره نداشتم.. صدف برای صبحانه نیومد و در آخر نزدیک ظهر بود که کار رو بهونه کردم و جالب این بود که لیلی هم اعتراض نکرد.. بین راه مدام با شرکتش حرف میزد و انگار چیزی فکرش رو آشفته کرده بود.. منم بی توجه به حالش مدام سیگار می کشیدم.. حرف چندان خاصی بین من و لیلی پیش نیومد و من همه ی ذهنم درگیر اتفاقات شب گذشته بود.. رد دست هاش روی تنم.. افکار کثیفش تو سرم.. رفتار و واکنش صدف از بوسه ای احتمالی و ترس از پرت شدنش.. گم و گور شدن لیلی از همه بیشتر آزارم می داد.. تماس های تلفنیش این رو به خوبی نشون می داد که مشکلی وجد داشت و من ترجیحا نمی خواستم بی پروایی کنم و به خودم مشکوکش کنم.. ساعت سه عصر بود که لیلی رو عمارت پیاده کردم و با خستگی بی اندازه جسم و روحم به خونه برگشتم.. توانی برای سرپا بودن نداشتم.. کتم رو بیرون آوردم.. بدون این که به دوش حتی فکر کنم روی تخت طاق باز شدم.. دوست داشتم چشم ببندم و درعین حال بخوابم.. برای همین تمام تلاشم رو به کار گرفتم دستم رو زیر سرم قلاب کردم و چشم بستم..




romangram.com | @romangram_com