#نگهبان_آتش_پارت_435
از این همه راحت و صمیمی بودنش اخمم رو بیشترکردم
-بهتره مواظب برخوردت باشی
و کتم رو برداشتم خواستم از کنارش رد بشم که گفت:
-بمون با هم طلوع رو ببینیم..
ایستادم.. خودش رو به مقابلم رسوند
-توکه...
حرصی نگاهش کردم که دستاش رو مقابلم گرفت
-اوف خیلی خب باشه شما...
رو گرفتم
-تا الان اینجا موندی ببین چیزی تا سلام خورشید به آسمون و دنیا نمونده
پوزخند زدم.. در کنار این دختر عصبی می شدم.. حسم رو درک نمی کردم و نمی خواستم به این حس بها بدم..
-من برای این اینجا نیومدم
و از کنارش رد شدم
-نرو خواهش میکنم
اینبار نایستادم و به راهم ادامه دادم که صداش رو بالاتر برد
-چی میشه بمونی سنگ دل؟
بااین حرف ایستادم باکمی مکث به سمتش چرخیدم که داشت ملتمس نگاهم میکرد.. باز باد موهای بلندش رو به بازی گرفته بود.. یک لحظه نگاهش کردم برخلاف همیشه که تنها می دیدمش.. صورت سفیدش ذره ای آرایش نداشت اماعجیب زیبا بود.. موهای زیتونی روشن و چشمای آبیش از اون پرنسس واقعی از نژاد اروپا ساخته بود.. اندام ظریف و کشیده ش حتی تواین لباس مردونه وپوشیده خیلی گیرایی داشت به خودم اومدم چقدر بود خیره نگاهش بودم؟ انگار خیلی..
خندید و من چال گونش رو دیدم و تاب نیاوردم و رو گرفتم باز خودم رو لعنت کردم.. کت بین دستم مشت شد و باز صدای پراز ذوقش باعث شد نگاهش کنم
-وایی نگاه کن خورشید داره میاد من میبینمش..
romangram.com | @romangram_com