#نگهبان_آتش_پارت_434

به ناگاه به یاد لیلی افتادم.. سر چرخوندم اما لیلی رو ندیدم.. حتی نمی خواستم بدونم کجاست.. خواستم برم که پام به چیزی برخورد کرد.. نگاه که کردم کتم بود.. کفری تر از قبل خم شدم و برش داشتم.. دیگه صدای اون دو رو هم نمی شنیدم.. گرمم بود.. بی حرف از کنارشون ردشدم و وارد محوطه شدم.. ماشین سیاه رنگ رو دیدم که از در ویلا خارج شد.. باد سرد لرز به تنم انداخت به اونم توجهی نکردم.. راه دریا رو در پیش گرفتم.. همه جا ساکت بود اما من هنوز صداهای آزاردهنده ی فکرم رو می شنیدم و سرم گیج می رفت.. خیلی زود به دریا رسیدم.. ماه درست وسط آسمون بود و دریا تا حد زیادی بالا اومده بود.. کتم رو روی نمیکت گذاشتم و جلیقه و دکمه پیراهنم رو باز کردم.. به ساعتم نگاه کردم بادیدن ساعت که یک شب رو نشون میداد به یاد سیاوش افتادم و دستم مشت شد..

-خدالعنتم کنه ببین واسه چی برادرم رو فراموش کردم

ازجیبم گوشیم رو بیرون آوردم

چهار پیام از سیاوش.. پوف کشیدم و اولین پیام رو باز کردم

"سلام بیداری؟"

آره اما کاش کنار تو بودم.. پیام بعدیش

"انگارخوابی بیخیال"

پوف کشیدم و به دریا نگاه کردم که تو سیاهی فرو رفته بود.. دو پیام بعدش روهم خوندم.. گفته بود که دوست داشتم باکسی حرف بزنم درکل نیستی شب بخیر..

چنگی به موهام زدم.. ازخودم برای اتفاقات کمی پیش وتمام این سال ها متنفر بودم.. حال بدی داشتم دوست داشتم حداقل یک خبر از حامد به دستم می رسید بیش از این تحمل این زن رو نداشتم.. کمی قدم زدم و در آخر بازم به ویلا برنگشتم همونجا روی نیمکت چوبی نشستم و چشم بستم.. نمی دونم چقدر گذشت که باصدای چیزی چشم باز کردم و صدف رو درست روبروم دیدم

بادیدن من ترسیده هین کشید و یک قدم عقب رفت.. اخم کردم

-تو اینجا چیکار میکنی؟ از کی اینجایی؟

دستش رو از روی قلبش برداشت

-ترسیدم این چه کاریه؟

از جا بلند شدم که چشم بالا کشید

-گفتم ازکی اینجایی؟

دستی به موهاش کشید

-تازه اومدم می خواستم طلوع خورشید رو ببینم

بعد حالت طلبکارانه ای به لحنش داد

-اصلا خودت چرا اینجایی؟


romangram.com | @romangram_com