#نگهبان_آتش_پارت_433
-تاویار خیلی خوشحالم که اینجا و با توام
-منم خوشحالم که شما راضی هستی
سرش رو روی سینم گذاشت و من باز به فکر سوزوندن تمام جاهایی که آثار اون رو داشت افتادم
حتی نمی تونستم دست هام رو تکون بدم کجا می گذاشتم که از اینجا بدتر نباشه؟ کاش ول میکرد.. می ترسیدم که بعد این همه سال حالا که تو چنگمه قاتلش بشم آروم گفتم:
-بشینیم؟ من یکم خستم از صبح سرپا بودم.
سر بالا کرد و به چشمام خیره شد لب زد:
-فقط یک چیز ازت میخوام.
سکوت کردم..
-سیاهی چشمات مثل باتلاق میمونه من میخوام باچشمای باز در حالیکه نگاهت به منه.. من..
سکوت کرد و من ادامه ی حرفش رو از خط خوانای نگاهش خوندم.. خونم به نقطه جوش رسید.. به سختی فرو دادن یه سنگ، آب دهنم رو که تلخ بود قورت دادم.. نفس هام حالا یکی درمیون بود.. قلبم... حسش نمیکردم.. دستش رو روی صورتم گذاشت.. خون تو تنم یخ بست و فشار پنجه هام روی کمرش باعث شد آخ بکشه اما با لذت بیشتری نزدیک شد و من حتی پلک هم نمیزدم.. باز بوی رژلبش روبه همراه نفس های داغش حس کردم.. داشت چه اتفاقی می افتاد.. با جیغ کرکننده صدف خودم رو عقب کشیدم و پشت کردم.. ناخواسته به سمتش نگاهی انداختم.. روی زمین نشسته بود و پاش رو می مالید.. دستی به صورت ملتهبم کشیدم و صدای بغض دار صدف رو شنیدم که آخ می کشید.. نریمان شتابزده به سمتش رفت و هراسان لب زد:
-ببخشید من شرمندم..
-آخ آخ پام..
کنارش نشست و من بشدت گرمم بود و درک درستی از موقعیتم نداشتم.. داشت چه اتفاقی می افتاد؟ واکنش صدف...
-گفتم که رقص بلد نیستم بذارید پاتون رو ببینم
صدف تند دستش رو پس زد و نگاهش به من افتاد.. سعی داشت با چشم هاش چیزی بگه اما من حالم اونقدر داغون بود که حتی نمی تونستم بیش از این اونجا بمونم..
نریمان کلافه چنگی به موهاش زد و با دل نگرانی مچ پای صدف رو گرفت.. من همچنان به زمین چسبیده بودم و نمی تونستم چشم از آبی های نگاه صدف بگیرم.. قلبم پرفشار خون پمپاژ می کرد..
-صدف خانم.. بذارید برسونمتون بیمارستان یا دکتر خبر کنم..
بالاخره رو گرفت و باز دس تنریمان رو پس زد..
-لازم نیست.. ولم کن..
romangram.com | @romangram_com