#نگهبان_آتش_پارت_432
نورکمی وجود داشت اما من همه چیز رو با جزییات می دیدم.. پوست سفیدش زیر این لباس عجیب به چشم می خورد.. قد بلندم بازم مایع عذابم شد.. با این که هم قد بلندی داشت و هم صندل های پاشنه دار بازم وقتی دستاش رو دور گردنم حلقه میکرد، برجستگی سینش رو بیشتر می دیدم.. بار دیگه به خودم لعنت فرستادم.. صداش رو تو فاصله کمی شنیدم
-همش تو فکری.. میتونم امیدوار باشم که به من فکرمیکردی؟
خنده مصلحتی کردم
-این چه حرفیه؟
باید هرچند سخت اما امشب رو تموم می کردم.. با این که تمام تمرکزم به سمت تهران بود اما دست بالا آوردم و کمرش رو گرفتم.. خندید و بیشتر خودش رو توبغلم تکون داد.. حالم خوب نبود مدام مایع ترشی تا حلقم میومد.. دستاش رو آروم نوازشگر لاله گوش و ته ریشم کرد.. آخ خدا کاش امشب تموم میشد.. حس گر گرفتگی داشتم دوست داشتم برای دمی ازم دور بشه تو یک حرکت دستش رو گرفتم و از خودم دورش کردم دهنش بازمونده بود.. به حالت خاصی چرخش دادم و بعد از نفس عمیقی باز به خودم چسبوندمش که باعث شد جیغ کوتاهی ازسر لذت بکشه.. حالا پشتش به من بود.. داغی تنش پوستم رو از روی لباس هم می سوزوند.. دستاش رو روی شکمش قفل کردم.. نفس نفس میزد سرکج کرد
-اووف تاویار وای خیلی عالی بود
دستش رو آزاد کرد و سرم گرفت و روی شونش گذاشت به وضوح عرق می ریختم و نمیشد اعتراض کرد.. لبش رو به گوشم چسبوند تنم داغ شد و عصبی دستم رو مشت کردم تا روی صورتش فرود نیاد..
-می ترسم این جذابیتت کار دستم بده
و برآمدگی باسنش روی پایین تنم، سرم رو به انفجار رسوند شک نداشتم صورتم قرمز شده بود ادامه داد:
-هرچند من عاشق همینم
موهام رو بین مشت گرفت
-کاری که تو دستم بدی
زبونش رو به ته ریش و نرمی کنار گوشم زد.. تحمل نکردم از خودم جداش کردم ولی دوباره کمرش رو گرفتم بهش نزدیک شدم گفتم:
-همین که باهم کار می کنیم و تو از ایده های من استفاده میکنی کاریه که من دستت دادم لیلی..
حیرت زده نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم.. دستش رو روی کتم گذاشت تکون نخوردم اون رو از دو طرف کشید و بیرونش آورد تعجب کردم اما چشم از نگاه سبزش نگرفتم من نباید ارتباطم با این نگاه قطع میشد.. کتم رو روی زمین انداخت باز خواست به کارش ادامه بده که گفتم:
-کتم کافی نبود؟
لبخندش حالم رو به هم میزد این یعنی نه کافی نیست.. از گوشه چشم نریمان رو دیدم که داشت با صدف می رقصید.. پوزخند زدم انگار جز من به همه خوش می گذشت.. چرخی زدم طوری که لیلی متوجه اون دو بشه هرچند برای اون حضورهیچ کس مانع کارای کثیفش نمیشد.. لیلی جلو اومد و بینیش رو به سینم زد و من نفس عمیقی که کشید رو حس کردم
-اووم بوی عطرت رو دوست دارم
قلبم تند اما نفسام کشدار شده بود.. سال ها روی حس های مردونم کار کرده بودم تا این روز اینجا مثل بقیه تمام شرفم رو پای لذت از دست ندم.. هنوز به بدنم دست می کشید.. حال بدم به هیچ حس مردونه ای ربط نداشت.. نفرت تو وجودم بیداد می کرد و من تحملش رو نداشتم.. ابدا.. لعنت به من و لعنت به اون مردی که منو تو این جهنم انداخت.. آخ.. سنگینی نگاه زنونه ی صدف رو حس میکردم.. آه خدا کاش این شکنجه تموم میشد.. من لیلی رو جز یک حیوون چیزی نمی دیدم.. پس حق داشتم بهش حس یا غریزه نداشته باشم
romangram.com | @romangram_com