#نگهبان_آتش_پارت_430

-من جایی نمیرم

دستای زجرآور لیلی روی بازوم متوقف شد صدف جدی بود و لیلی از قبل کفری تر..

-تو حق نداری روی حرف من حرف بزنی..

صدف با لجبازی گفت:

-چرا؟ چرا باید گوش بدم؟ مگه تو...

و با داد لیلی ترسیده زبون به کام گرفت

-ساکت شو دختره ی لوس گستاخ..

و با تشر به نریمان گفت:

-زود از اینجا ببرش اگه نیومد برش گردون تهران

جو متشنجی شده بود اما من تو دلم به این ضعف بزرگی که نسبت به صدف داشت پوزخند زدم.. صدف به گریه افتاد و لیلی از جا بلند شد.. من اما بی حرکت تنها به این جنگ احمقانه مادر دختر نگاه می کردم.. از خدام بود ادامه پیدا کنه تا زمان کم تری رو با اون بگذرونم

-صدف یا از اینجا میری یا...

صدف موهاش رو کنار زد و گفت:

-نمیرم دوست ندارم.. سردمه و اینجا رو ترجیح میدم

و باز دست هاش رو روی صورتش گذاشت وبه گریه ادامه داد.. من حسی نداشتم.. رو گرفتم از هرسه نفر.. به مایه درون شیشه خیره شدم.. با این حال تمام کارهای لیلی رو میدیدم.. این دختر داشت برنامه هاش رو به هم می ریخت.. به بچگانه ترین شکل ممکن.. برافروخته بود.

باید کاری میکردم.. از بطری یکی از جام ها رو پرکردم واز جا بلند شدم:

-لیلی جان چیزی نیست..

نفرت نگاهش رو از صدف گرفت و با حالت خاصی به من نگاه کرد.. به راستی که آفتاب پرست صفت برازنده ای برای این هرزه بود..

-بذار اونم کاری که میخواد رو انجام بده

زیرچشمی لبخندش رو بین گریه دیدم و ادامه دادم:


romangram.com | @romangram_com