#نگهبان_آتش_پارت_429

-بیشتر مواظب باش

و ازش فاصله گرفتم که با دیدن لیلی به خودم لعنت فرستادم.. دستم رو گرفت و گفت:

-چه سرعت عملی تو نجات دادن آدما داری

طعنه کلامش رو نادیده گرفتم و روی مبل نشستم.. خونسرد جواب دادم:

-همه باید همین طور باشن

وبه صدف نگاه کردم که داشت نم گونش رو که از شدت سرفه بود میگرفت.. لیلی هومی گفت و نریمان از دور به سمت ما اومد.. بطری که مایع زردرنگی درونش بود به سمت ما گرفت نگاه نریمان رو که دیدم با خودم گفتم امشب چه خوابی واسم دیده بود؟

-ا اومدی؟ زودباش

خبری از خدمتکار نبود انگار خواسته بوده که نباشند.. نریمان میز شیشه ای رو مقابلمون قرارداد و سر بطری رو باز کرد من حرفی نمیزدم

-تو ولش کن خودم انجامش میدم

نریمان سرکج کرد:

-بله امری دیگه ای با من ندارید؟

لیلی خودش رو به من چسبوند کف دستم رو روی دسته مبل فشاردادم:

-نه فقط با صدف برو و این اطراف رو نشونش بده

شوکه نگاهش کردم:

-اون از اینجا خیلی خوشش اومده ببر و کمکش کن بهش خوش بگذره..

خوب می دونستم نریمان تا چه اندازه خوشحال بود بی شک این بهترین دستور دنیا بود.. همراهی با صدف..

اما چیزی که اهمیت داشت این بود که داشت اون ها رو دک می کرد.. شک نداشتم بقیه هم این رو متوجه شدن چون لیلی ابدا سعی در پنهان کردنش نداشت

-چشم خانم..

و بعد از گذاشتن جام و بطری روی میز به سمت صدف رفت اما صدف تند گفت:


romangram.com | @romangram_com