#نگهبان_آتش_پارت_428
و رو به من که بی حالت تنها نگاهش میکردم ادامه داد:
-میخوام به سلامتی تاویار بنوشیم و این شب رو به یاد موندنی کنیم
ابرو بالا انداختم..
-فکرنکنم نیازی باشه به این همه تشریفات
لبخند زد وباز به نریمان گفت:
-اینجا نمون برو کاری که باید انجام بده
-چشم همین الان..
گردنم رو تکونی دادم و به سمت مبل ها پیش رفتم
صدف هم کنار شومینه که تازه متوجه روشن شدنش شدم نشسته بود و با گوشیش کار میکرد اما من خوب متوجه نگاه های یواشکیش بودم.. تا نشستم چشم بالا کشید و نگاهش مثل تمام مدت قبل عصبیم کرد.. باصدای پاشنه های کفش لیلی رو گرفت و من به آتش شومینه زل زدم.. حس کردم کنارم نشست.. کمی توجام جابجا شدم و به لیلی که کنارم لم داده بود نگاه کردم
-امشب رو دوست داشتی؟
دستش رو که به سمت رونم میومد گرفتم و با نوازش زورکی انزجارآوری گفتم:
-مگه میشه خوشم نیاد در کنار شما بودن برای من کافیه..
صدف به سرفه افتاد متعجب نگاهش کردم.. تو کسری از ثانیه پوست سفیدش کبود شد.. تند از روی مبل بلند شدم واز روی میز لیوان آبی که نمیدونم مال کی بود رو برداشتم و به سمتش گرفتم..
-خوبی؟
هنوز سرفه میکرد و پوست سفیدش به سرخی میزد..
-بیا این آب رو بخور..
بین سرفه های شدیدش نگاهم کرد دستاش رو روی دهنش گذاشت.. عصبی و کلافه بودم نمیدونم چرا؟ اما خم شدم و لیوان رو به لبش زدم.. چشماش تا آخرین حد گشاد شد... دختره ی دیوونه الان چه وقت تعجب کردن بود؟ وادارش کردم به خوردن.. کمی ازش خورد چشم ازم برنمی داشت حالش که کمی بهتر شد سینه ای صاف کرد و گفت:
-ممنونم
از خودم حرصم گرفت و پراخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com