#نگهبان_آتش_پارت_427

-نه بریم.. منتظر نمونن

درست روبروم دست به سینه ایستاد

-میشه بس کنی؟

ابرو بالا انداختم

-از چی؟

لبه کتم رو گرفت و به سمت خودش کشوند.. چشم بالا کشیدم.. بوی رژلبش آزارم میداد.. لب زد:

-این روز مال ماست و این شب.. توفقط به من فکرکن تاویار.. من..

دستم رو روی جایی که گرفته بود گذاشتم

-جزاین چیزی هم نیست

وازش جدا شدم شام هم درسکوت سرو شد انگار هیچ کس ناراضی از این سکوت نبود هربار که به صدف نگاه میکردم متوجه نگاهش روی خودم می شدم.. مدام بااستیک توی بشقابش بازی می کرد.. وقتی به سالن برگشتیم لیلی از کنارم تکون نمی خورد.. خیلی آروم بود و ابدا اضطراب نداشت.. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. بین سالن ایستاد

-چیزی شده؟

لبخند به لب آورد..

-آره اما چیز خوب

نزدیک شد و ادامه داد:

-میخوام خوش بگذرونیم.. نریمان؟

ازم فاصله گرفت وبه سمت نریمان چرخید

-بفرمایید خانم..

باحالت خاصی شونش رو تکونی داد و گفت:

-اول بگویه چیزی بیارن تا بنوشیم


romangram.com | @romangram_com