#نگهبان_آتش_پارت_426
وارد ساختمون که شدم باز لیلی خودش روبه من رسوند باهمون لباس انگار قید وجود نریمان رو زده بود
-کجا بودی؟ داشتم میومدم دنبالت..
به سرو وضعش نگاه کردم سوالی گفتم:
-بااین لباس؟
نگاهی به خودش انداخت و بلند خندید.. نزدیکم شد و کنار گوشم لب زد:
-برای تو آره
وقبل این که کاری کنم گردنم رو بوسید.. تنم یخ بست
چشمم به صدف افتاد که کنارنریمان نشسته بود و نگاهش به مابود.. نمیدونم چی شد اما از جا بلند شد و گفت:
-من خیلی گرسنم بریم شام
من چشمم به بسته ی چیپس داخل دستش افتاد.. من نفس نمی کشیدم به معنای واقعی کلمه.. لیلی نفس حرصیش رو روی پوست عرق کردم فوت کرد و من اینبار به خاطر صدف نجات پیدا کردم... لیلی که ازم جدا شد لبخند زد که بااخم جوابش رو دادم.. با حرف لیلی کامل لبخند از لباش رفت
-خوب شد گفتی صدف جان پس اجازه داری زودتراز ما بری و شام بخوری.
وپوزخند زد که از حرص درونش بود.. نریمان هم ازجا بلندشد و لیوان خالی دستش رو روی میز کناریش گذاشت روبه صدف که مات لیلی بود گفت:
-بله خانم بیاید من همراهیتون میکنم
و لیلی هم با لحن معناداری گفت:
-آره نریمان.. بهش کمک کن انگار خیلی گرسنست
وبه من نگاه کرد و خندید:
-داره هزیون میگه..
نریمان به سختی راضیش کرد تا بره چیزی تو دلم تکون خورد.. هیج حسی به دخترش نداشت؟ اما... اون جز هرزگی هیچی به چشمش نمیومد بی شرف.. دستم رو گرفت و من به خودم اومدم
-توفکری؟
romangram.com | @romangram_com