#نگهبان_آتش_پارت_425

-کِی گفت؟

شونه بالا انداخت

-والا همونجا تو ویلا

پوف کشیدم

-چی شد؟ به منم بگو

-چیزی نیست تو برگرد منم میام

لب باز کرد که گفتم:

-نریمان برو..

کلافه مشتش رو به کف دستش کوبید و ازم دورشد.. باید فکر میکردم.. باید به جای لیلی فکر می کردم.. خم شدم ومشتی از سنگ ریزه برداشتم و تک تک به دریا انداختم وسعی کردم بفهمم چطور میشه از اون شرکت استفاده کرد و مشکوک نبود؟ سعی کردم به بخشی ازمغزم رجوع کنم که غیرممکن ها رو می شناخت

برگشتم به روزی که پیشنهاد داد که کنارش باشم وبعد هم ازم خواست یک روز باهم باشیم.. اون حتی می دونست ممکنه من سریع قبول نکنم.. فکرهمه جاش رو کرده.. کنار تمام این فکرها به اون کارخونه هم فکر میکردم دنبال جواب درست بودم ابدا وقتی برای تلف کردن نداشتم

از اون روز بیش از دوهفته می گذشت توا این زمان وقت کافی برای... ابروهام بالا پرید.. پیداش کردم خودش بود... از فکری که به سرم افتاد زبونم بند اومد این زن چی بود؟

به سمت کتم رفتم نمیدونم چقدر فکرکردم اما هوا روبه تاریکی بود.. گوشیم رو بیرون آوردم وبه حامد پیام دادم

وهمه چیز رو گفتم اینکه احتمال صد درصد موادها رو به تار و پود فرش گره زدن.. جز این نمی تونست باشه.. بی شرف ها.. از اونا هرکاری برمیومد.. من حتی به خودم هم شک داشتم برای فهمیدن این موضوع.. کتم رو پوشیدم که صدای گوشیم بلندشد.. حامد بود

"تاویار تومطمئنی پسر؟"

جواب دادم

"مجبوریم امتحانش کنیم آدرس روهم که داری"

الان حال بهتری داشتم اگه نمی فهمیدم، حتی ازجام جم نمیخوردم.. زمزمه وار درحالی که به سمت ویلا میرفتم گفتم:

-اینم مهره بعدیت که حتی به من نشون ندادی لیلی..

با دیدن یه ماشین ناشناس که درست نزدیک به در خروجی پارک شده بود ابروهام بالا پرید.. باید حدسش رو می زدم که لیلی تنها به نریمان اکتفا نمی کرد..


romangram.com | @romangram_com