#نگهبان_آتش_پارت_424
-فقط بگو صبح از ویلا کجا رفتی؟
اخم کرد
-امشب تو تهران قراره جنس جابجا کنن
نزدیک تر شد
-اینکه الان اینجا هستم رو به تو مدیونم
-ازمن فاصله بگیر اون ازعمد تو رو اینجا فرستاده
لعنتی گفت و با فاصله ازمن ایستاد.. خونسرد گفتم:
-خب باکمترین عکس العمل بگو چه جنسی ؟ ازکجا؟ به کجا؟ و چه ساعتی؟
-ساعتش معلوم نیست خبر میدن و این که جنس هم از انباری که تودادی به مرز گرجستان واردمیشه
به فکر فرو رفتم.. پس اون قرارداد با هرمز آفتاب...
لیلی حتی با من حرف نزده بود فقط آخرین بار روزی که به خونش رفتم وهمون روز صدف از تاب افتاد ازم خواست که چندین ایده مثل همون جاساز کردن مواد توی قوطی رنگ بهش بدم.. بعد چیزی از مغزم ردشد که سرم تیرکشید
-تاویار؟ هی کجایی؟
به سمتش سر چرخوندم
-مطمئنی از انبار من جنس میبرن؟
-چطورمگه؟
ازبین فک چفت شده گفتم:
-فقط بگو آره یانه؟
سرتکون داد
-آره یعنی اولش قرار بود ازشرکت نساجی ببرن اما وقتی به اینجا اومدیم لیلی گفت که جاروعوض کردن
romangram.com | @romangram_com