#نگهبان_آتش_پارت_423

میشد هم مهم نبود این رو گفتم تا برسونم می خوام تنها باشم شونش رو به بازوم مالید

-نه عزیزم اما زود بیا برای شب کلی برنامه چیدم

با نفرت سری به تایید تکون دادم.. این سال ها حسم با عکس العملم هیچ تفاهمی نداشت.. دو لبه کتم رو به هم رسوندم با این که داشتم آتیش می گرفتم پا به محوطه گذاشتم.. سرم رو رو به آسمون سوق دادم.. نفس عمیقی از هوای مسموم وجود لیلی گرفتم و از پله پایین رفتم

به کتم دست زدم وقتی پاکت سیگارم رو حس کردم گوش تیز کردم اولین چیز صدای دریابود که به گوشم خورد.. از همون جا سمت راست ویلا رو گرفتم و پیش رفتم.. صدا از اونجا بود.. از کنار نیمکت های چوبی رد شدم.. اینجا بیشتر به یک تفریحگاه شباهت داشت تا یک ویلای ییلاقی.. دستم رو در جیبم فرو کردم سعی داشتم ذهنم هم مثل اعمال وظاهرم آروم باشه اما الان این سخت ترین کار بود.. ازکنار درخت های طبیعی که طرحشون کار دست بود.. رد شدم.. حالا دریا رو میشد دید.. آبی بود به رنگ آسمون.. ازکنار درختچه هایی که مثل قلب و بعضی هاشون هم به صورت پیچک بودن ردشدم و از یک سطح شیب دار بالارفتم و پا به زمین سنگی در کنار دریا گذاشتم.. جلورفتم درست بالای سکو ایستادم.. زیر پام آب بود.. باد تندی می وزید.. کتم رو بیرون آوردم.. چشم چرخوندم نیمکتی رو کنار حصار چوبی دیدم.. به سمتش رفتم و کتم رو روش گذاشتم.. پاکت و فندکم رو بیرون آوردم و دوباره روی همون سکو ایستادم .. دریا مواج بود واین صدای بلندی که به سنگ ها میخورد بهم آرامش میداد

چشم بستم خوب بود که صدای فکرم رو نمی شنیدم.. طوری که خاموش نشه سیگار رو روشن کردم با خودم گفتم چرا اینجام؟ تنها جواب این بود.. من دنبال راهی بودم تا لیلی رو نابود کنم.. من اینجا بودم وحتی از حامدهم خبری نبود.. دود سیگار وارد ریه م شد و به سرفه افتادم.. دستم رو روی گلوم گذاشتم.. این روزها مصرفم بالا رفته بود و بدنم واکنش نشون میداد.. هنوز سرفه میکردم که دستی روی کمرم نشست.. سر چرخوندم و نگاهش کردم با دیدن نریمان کمر راست کردم و با تک سرفه ای گفتم:

-اینجا چیکار می کنی؟

نیم نگاهی به ویلا انداختم

-نگران نباش لیلی گفت بیام

نگاهش کردم..

-راه بریم؟

دستی به موهای آشفتم کشیدم و باز رو به دریا ایستادم

-فکرکنم جالب نباشه که لیلی که ما رو اینقدر صمیمی ببینه.. تو شاید نفهمی اما من یک جفت چشمش رو می بینم که با تو به اینجا اومده..

پوف کشید..

-حق باتوئه

وکنارم ایستاد اونم مثل من کتش رو بیرون آورده بود.. موهای بازش رو به دست باد سپرده بود

-توچطور میتونی حواست به همه چیز باشه وحتی اشتباه نکنی؟

بی حالت نگاهم به روبرو بود اون ازمن چه توقعی داشت؟ که جوابش رو بدم؟

خبر نداشت برای پاسخ به سوالش باید از دردهایی حرف بزنم که من رو اینطوری ساخته بود.. از گوشه چشم نگاه خیرش رودیدم..

-تاویار؟


romangram.com | @romangram_com