#نگهبان_آتش_پارت_422
صداش رنگ ترس گرفت
-درسته خانم ببخشید اشتباه کردم .
باز لیلی خواست حرف بزنه که گفتم:
-آروم باش
نگاهم کرد و با چشم غره بهش گفت:
-آخرین بارت باشه زود برو
-ب بله چ چ چشم
خوب می دونستم برای خودنمایی اینکار رو کرده اما علت نگاه های خصمانه نریمان رو درک نمی کردم.. لیلی از نبودن صدف نهایت لذت رو می برد.. آخ نریمان.. من به خاطراون گفتم صدف هم بیاد.. لیلی خودش رو نزدیکم کرد وگفت:
-توببخش عزیزم اینا همشون احمقن
ابدا میلی به غذا اون هم درکنار این زن نداشتم
بااین حال قاشقی از فسنجون به دهن گذاشتم که صدف وارد سالن شد.. نامحسوس نگاهش کردم و دیدم که همون لباس تنش بود و چشماش قرمز به نظر می رسید و متورم بود
-ببخشید که معطل شدید
نگاهم کرد ومن بی خیال جرعه ای از آب درون جام رو نوشیدم.. ناهار در سکوت خورده شد ومن بازم مورد شکنجه دستای لیلی روی رونم قرار گرفتم.. باز به سالن برگشتیم و خدمت کار برای همه قهوه آورد اما من بازم برنداشتم مدام راجع به کار حرف زدیم.. حدود چهار بعد از ظهر بود که گفتم:
-من یکم برم بیرون و بی مزاحمت ایجاد کردن برای کسی سیگار بکشم
-ا این چه حرفه همینجا بکش
نریمان پوزخند زد که با پوزخند عمیق تری جوابش رو دادم
-منم فکرمیکنم یکم به هوای آزاد نیاز داری آقای کامیاب
صدف حرفی نمیزد وفقط به ما نگاه میکرد.. بی توجه به اداهای نریمان به لیلی گفتم:
-تو یکم تنها بمونی از من دلخور نمیشی؟
romangram.com | @romangram_com