#نگهبان_آتش_پارت_420

-ناهار حاضره اومدم تا خبر بدم.. آب هم آوردم که انگار خانوم نیستن..

پوزخند زد و گفت:

-خوبه توبرو بقیه رو صدا کن

-بله چشم

-عزیزم اگه بخوای می تونیم تو اتاق خودمون ناهار بخوریم..

بااین حرف شتاب زده سرچرخوندم

-چی؟

تکونی به شونه هاش داد که حالم رو منقلب کرد

-چرا تعجب میکنی مگه همین رو نمیخوای؟

فکم از انقباض تیر می کشید خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا گردنش رو همینجا نشکنم با این حال گفتم:

-نه بهتره همه باهم باشیم این برای نریمان هم بهتره فرصت میشه تا با من کنار بیاد

و انگار فرصت فرصت خوبی برای حرف زدن دربارش پیدا کرده باشم سوالی گفتم:

-راستی کجارفت؟

وسری به اطراف تکون دادم

-حق باتوئه.. اونم الان پیداش میشه یکم کار داشت الان برمیگرده

وخیلی زود درسالن باز شد و من نریمان رو دیدم.. لیلی از من فاصله گرفت و از روی میز شیشه ای لباسی برداشت و تنش کرد.. یعنی نمی خواست نریمان اون رو اینطوری ببینه به خودم و حال و روزم پوزخند زدم

-بریم تاویار

بی حرف باهم به سمت سالن غذاخوری رفتیم.. نگاه معنادار نریمان کلافه ترم می کرد.. خیلی زود همه پشت میز باشکوهی نشستیم.. روی میز سه نوع غذا چیده شده بود.. فسنجون، زرشک پلو بامرغ و یک غذایی که به نظر میومد مال همین منطقه باشه.. روی اولین صندلی نشستم لیلی هم درست کنارم نشست.. صدف نبود

نریمان هم با اشاره دست لیلی روبروی من نشست


romangram.com | @romangram_com