#نگهبان_آتش_پارت_418

وطوری که صدف بشنوه به طعنه گفتم:

-شما به عضو کوچیک گروه برس

-با من بودی؟

سرد نگاهش کردم.. تکیش رو از مبل گرفت و با اخم گفت:

-به من گفتی بچه؟

سری به تاسف تکون دادم همونطور که نریمان رو زیر نظرداشتم که داشت پشت تلفن آروم حرف میزد به سمت مبل ها رفتم و در مقابل نگاه خیره صدف روی یک مبل تک نفره نشستم و بی توجه به حضورش به شومینه ی خاموش زل زدم لیلی ازنریمان چی خواست؟

-هی باتوام..

ازاین لحن، پراخم نگاهش کردم که خجالت کشید

-فکرنمی کنم فامیلی سختی داشته باشم.

موهاش رو آروم کنار زد

-باشه ببخشید اما توهم حرفت رو پس بگیر من بچه نیستم

پوزخند زدم:

-پس ناراحت نشو

و رو گرفتم.. من صدای دمی که برای حرف زدن گرفت روشنیدم اما با ورود لیلی سالن ساکت شد.. با دیدنش تواون لباس بی اندازه لخت ابروهام بالا پرید.. حریر مشکی رنگی به تن داشت که تا بالای زانو بود و تنها با بند نازکی روی بدنش ایستاده بود.. من حتی قرمزی لباس زیرش رو دیدم که با صندلش ست کرده بود.. آخ خدا امروز دیگه چه روزی بود ازصبح دست به شکنجه کردنم گذاشته این عوضی.. شک نداشتم این بی شرف ازعمد این تضاد رنگ رو برای جلب توجه من انتخاب کرده بود

-تاویار ببخش که معطل شدی

با انزجار رو گرفتم که با چشمای از حدقه بیرون زده ی صدف روبرو شدم.. بادهنی باز نگاهش به لیلی بود

باز پوزخند زدم.. حتی دخترش هم متعجب بود از این کار.. لیلی جلو اومد و دستش رو روی چونم گذاشت.. هجوم خون رو باشتاب توسرم حس کردم و منو وادار کرد نگاهش کنم.. اما من کاری که اون می خواست رو نمی کردم.. سرمو عقب کشیدم و از جا بلند شدم.. نگاه خیره ی صدف آرشه روانم شد.. ایستادم تا نبینم این بدن رو که برای من آماده شده بود از بالا بهش نگاه کردم.. چشم بالا کشید تا بهتر منو ببینه لب باز کرد که قبل ازاون گفتم:

-خیلی زیبایی..

خودش رو تو بغلم انداخت جا خوردم وچشمم باز به صدف افتاد.. حالا نگاهش چیزی داشت که پشتم رو لرزوند خیس عرق شدم.. دستم بی اراده روی کمرش نشست


romangram.com | @romangram_com