#نگهبان_آتش_پارت_417

-نه نه همه چیز حاضره تا آقا نریمان خبرداد زود ست به کارشدم

اخم کردم

-بهتره آروم باشی لیلی .

باخنده روبه من گفت:

-توخودت رو ناراحت نکن عزیزم

حرفی نزدم و باهم وارد شدیم.. داخل خونه هم به زیبایی بیرون بود.. سالن بزرگی که بایک راه پله مارپیچ چوبی به طبقه بالا میرفت.. باز با صدای صدف چشم چرخوندم دیدم که به طرف شومینه که سمت چپ سالن بین چند دست مبل عسلی رنگ قرار داشت میرفت.. بالای شومینه مجسمه سر یک شیربود که دهنش رو برای نشون دادن دندون های درندش باز کرده بود

-وای اینجا حرف نداره

وخودش رو روی مبل پرت کرد

-آخیش خیلی راه رفتم

ابدا حوصله لوس بازی های یک دختر بچه رو نداشتم رو گرفتم.. همون زن به سمتم اومد و لیلی ازمن فاصله گرفت و دیدم که نریمان به سمتش رفت

-خیلی خوش اومدین آقا کتتون رو بدید به من

امامن نگاهم به لیلی بود دیدم که به نریمان چیزی گفت واونم سرتایید تکون داد

لب باز کردم تاحرفی بزنم که صدف گفت:

-میشه برای من یک لیوان آب بیارید؟

من نه اما زن به سمتش سرکج کرد

-رو چشمم اگه چیز دیگه ای هم خواستید من میارم

-نه فقط آب

ازاین که کسی بین حرفم حرفی بزنه یا کاری کنه بیزاربودم خدمتکار خواست چیزی بگه تند گفتم:

-چیزی اضافی ندارم


romangram.com | @romangram_com