#نگهبان_آتش_پارت_416
-بریم
و هر دو از کنارشون رد شدیم.. صدای پاهاشون رو می شنیدم که پشت ما میومدن.. همه جا به زیباترین شکل ممکن ساخته شده بود.. این ویلا.. برای چیدمان و تغییر و تحول این ویلا وقت و هزینه ی زیادی صرف شده بود.. با قبلا فرق می کرد.. خیلی.. بعد از کلی پیاده روی از کنار جدول های رنگی که با درختچه های سبز و چراغ های پایه کوتاه که برای روشنایی شب بودن قرار داشت رد شدیم.. بوی دریارو به خوبی حس میکردم.. کمی که جلوتر رفتیم حتی صداش روهم می شنیدم.. کاملا اظهار بی اطلاعی کردم و لب زدم:
-انگار دریا خیلی نزدیکه من صداش رو میشنوم
بلند خندید..
-آره اما تو گوشای قوی ای داری باید بگم جایی که می مونیم تا دریا فقط صدمتر راه هست
خودم رو خوشحال نشون دادم
-چه عالی.
بیشتر خودش رو به من چسبوند و من با خودم فکر کردم چطور زیر این شکنجه بیست و چهار ساعت دووم بیارم؟ با فشار دست لیلی به سمت راست کشیده شدم.. این قسمت سنگ ریزه بود و من حتی فضای بزرگی رودیدم که دورش حصار داشت
-اینجا مجهز به خیلی چیزاست اینم برای گلفه داخل خودساختمون حتی استخر وجکوزی هم داره
وبا حالت خاصی نگاهم کرد و من از چیزی که از فکرش گذشت چندشم شد ابدا به خواستش نمی رسید
من برای پس گرفتن زندگیم اومده بودم نه فداکردن ویرانه هایی که برام مونده و بهشون دل خوشم
-بهتره زودتر اونجا رو ببینم
وباهم به سمت ویلا رفتیم.. از همینجا کامل ساختمون بزرگش رو با سقف شیب دار نارنجی رنگ می دیدم آسمون نیمه ابری بود و هوا پر از اکسیژن.. امابا این وجود من هوای پاک، کم می آوردم.. صدای حرف های نریمان وصدف رو از پشت سر می شنیدم.. انگار صدف بازیگوشی میکرد که نریمان هم آروم تذکر میداد که زود حرکت کنن تا خانمش عصبانی نشه.. دست های لیلی داشت آزارم میداد تا این که نزدیک پله ها زن تپلی که لهجه هم داشت به سمت ما اومد و لیلی ولم کرد و من نفسم رو شل بیرون فرستادم
-سلام خانم جان خیلی خوش اومدین بفرمایین
باهم از پله ها بالارفتیم دوطرف پله تماما گلدون های گل چیده شده بود
-خیلی وقت بود به اینجا نیومدین.
لیلی خیلی خشک گفت:
-نکنه ویلا برای پذیرای از مهمون ویژم آماده نیست؟
زن دستپاچه گفت:
romangram.com | @romangram_com