#نگهبان_آتش_پارت_415

سه ساعت بعد به جایی که لیلی گفته بود رسیدیم

-اینم جایی که قراره خاطرات زیادی ازما توخودش جای بده..

سرتکون دادم تویه کوچه باغ خیلی بزرگ.

روبروی درقهوه ای رنگی نریمان بوق زد وخیلی زود

در توسط مردی باز شد.. وارد که شدیم ویلای بسیار شیک و کاملا مدرن روبروم رو دیدم.. زمین با کاشی های رنگی پوشیده شده بود.. ازماشین پیاده شدیم

همه چا پربود از انواع درخت های کوچیک وبزرگ.. انگار زمستون به اینجا نیومده باشه تمام درخت ها سبز بودن.. لیلی کنارم قرارگرفت

-چطوره؟ ازاینجا خوشت اومد؟

چشم از فضا گرفتم و گفتم:

-معلومه که خوشم اومد اینجا..

که باجیغ صدف ادامه ندادم و هردو به سمتش نگاه کردیم

باهون لباسی که تنش بود دور خودش چرخی زد وبه انگلیسی گفت:

-آه خدای من اینجا خود بهشته خیلی زیباست

و با دو خودش روبه بوته ای گل رسوند.. با ذوق اون ها رو بو میکرد و لبخند از لبش نمیرفت.. این دختر درست مثل...

-وای تمام رنگ ها رو میشه بین این گل ها پیداکرد

وبه اطراف نگاه انداخت..

-وای کاش بوم نقاشیم رو آورده بودم.

هیچ کدوم حرفی نمی زدیم تا این که دیدم لیلی باچشم به نریمان علامت داد و اون هم از ماشین فاصله گرفت وبه سمت صدف که اصلا تو این دنیا نبود رفت

-بیاید بریم بعدا برای دیدن وقت زیاده

صدف سرچرخوند و برای ثانیه ای آبی های نگاهش من رو وادار کرد بهش نگاه کنم.. باد موهاش رو به بازی می گرفت ومن هنوز نگاهش میکردم که با حس گرمای دست لیلی روی بازوم رو گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com