#نگهبان_آتش_پارت_414

با این حرف اونم نگاهش رو به جلو انداخت.. نفسش رو حرصی فوت کرد

-بزن کنار تاویار ببینم چی شده؟

خیلی زود ماشین رو گوشه خیابون نگه داشتم

نریمان از ماشین پیاده شد وبه سمت مااومد شیشه ی سمت لیلی رو پایین کشیدم

-چی شده نریمان؟

نریمان دستی به گردنش کشید..

-راستش خانم.. صدف خانم میگن که براشون یکم خوراکی بگیرم

لیلی گفت:

-توچی گفتی؟ این دختر از جونش سیرشده؟

رو گرفتم نمی خواستم پوزخندم رو ببینن.. صدف حسادت می کرد می خواست اینجوری تلافی کنه؟

-چی کارکنم خانم؟

خونسرد درحالی که نگاهش به سمت صدف بود لب زد:

-کاری که میخواد رو انجام بده..

نریمان چشم گفت به سمت فروشگاه سمت چپ خیابون رفت

-نگران نباش لیلی جان.. من بهت قول دادم بیست وچهار ساعت در کنار هم باشیم

نگاهم کرد وخودش رو جلو کشید ودستش رو روی رونم گذاشت.. از حرص دستم روی فرمون مشت شد

-شک ندارم عزیزم

وفشار ملایمی به رونم وارد کرد.

چشم بالا کشیدم.. نریمان رو دیدم که بانایلون بزرگی از تنقلات به سمت ماشین رفت.. خیلی زود راه افتادیم


romangram.com | @romangram_com