#نگهبان_آتش_پارت_413

-بهترنیست زودت ربریم؟

تکونی خورد و درهمون حال گفت:

-باشه حالا که اصرار میکنی توهم بیا اما مطمئن باش اونجا برات بدتر خواهد بود

روبه من کرد:

-میتونیم بریم

صدف سرمستانه خندید

-اشکالی نداره من راضیم

پوزخند از لبم کنار نمی رفت طبق خواسته لیلی، صدف بانریمان رفت و خودش هم با من

نریمان جلوتر از ما راه افتاد و من هم درست پشت سرش حرکت کردم.. از این همسفر راضی نبودم.. خودم رو سرگرم رانندگی نشون دادم اما تک به تک اعمالش رو زیرنظر داشتم.. به خوبی آشفته بود و حدس این که به خاطر حرفای صدف باشه خیلی راحت بود.. خم شدم و داشبورد رو باز کردم کنجکاو نگاهم کرد.. ابرو بالا انداختم..

-مشکلی که نداری که من سیگار بکشم؟

خندید:

-این چه حرفیه من از همه علایق تو خوشم میاد.

هومی گفتم و سیگار رو گوشه لبم گذاشتم.. با یک دست ماشین رو هدایت کردم و با اون یکی دستم خواستم فندکم رو روشن کنم که دستش رو روی انگشتم گذاشت.. نیم نگاهی به چشم هاش انداختم.. افسون سبز نگاهش پراز هرزگی بود

-من روشن میکنم

وفندک رو از دستم گرفت از این کار متنفر بودم

حتی نمی تونستم هضم کنم که توماشین وکنارم بشینه.. حرفی نزدم و لیلی خیره به نیمرخم سیگار رو برام روشن کرد..

-چه فندک زیبایی آدم میل میکنه همش سیگار بکشه

پک عمیقی زدم.. مثل زهر تلخ بود از همیشه بدتر.. متعجب گفتم:

-انگار چیزی شد نریمان داره مدام راهنما میزنه


romangram.com | @romangram_com