#نگهبان_آتش_پارت_412

وقبل از اینکه کسی حرفی بزنه صدای ظریفی گفت:

-منم میام..

خیلی زود هرسه نگاهمون به صدف افتاد که به فاصله دومتر از ما ایستاده بود.. همه جز من متعجب شدن.. لباس چهارخونه ی آبی مردونه با شلوار جین آبی تنش بود موهاش هم مثل همیشه آزاد.. خوب که نگاه کردم

بوت مشکی وپالتوی دستش رو دیدم

-توچی گفتی؟

این لحن شماتت گونه ی لیلی بود صدف گفت:

-شنیدم میرید بیرون و اینکه نریمان هم هست ومن این جا تنها بمونم که چی؟ پس منم میام

ویک قدم جلو اومد که با داد لیلی سرجا میخکوب شد

-حق نداری یک قدم دیگه برداری زود برگرد اتاقت

من نگاه ترسیدش رو روی خودم دیدم و نریمانی که درسکوت نگاه از صدف برنمی داشت.. دریای چشم هاش باز داشت طوفانی میشد.. لیلی رو به من گفت:

-بریم تاویار جان

و نریمان به خودش اومد.. هرسه به سمت در رفتیم که صدای پراز بغض صدف پرده ی گوشم رو لرزوند

-صبر کن..

وخیلی زود خودش رو به لیلی رسوند:

اول به من نگاه کرد و سرش رو نزدیک لیلی آورد خیلی آروم بیان کرد اما گوش های تشنه به شنیدن من متوجه شدند

-اگه بری و من رو تنها بذاری به همه میگم من دخترتم

گوشم از شنیدن این تهدید آشکار سوخت.. به لیلی نگاه کردم.. صورتش به کبودی میزد.. تو دلم گفتم تو چیکار کردی بچه؟ نریمان گفت:

-من میرم ماشین رو بیارم

و رفت.. رو به لیلی که هنوز ساکت بود گفتم:


romangram.com | @romangram_com