#نگهبان_آتش_پارت_411

-اون وقت من بهت می فهمونم

لیلی بود که درست از پشت سرم نریمان رو مخاطب قرارداد.. نریمان پوف کشید و کت تک زرشکی رنگشو مرتب کرد.. امروز با این لباس و موهای که باز گذاشته بود شبیه هنرپیشه ها به نظر میومد.. چشم از ظاهرش گرفتم وبه لیلی که حالا کنارم ایستاده بود نیم نگاهی انداختم.. پالتوی چرم و خزدار عسلی رنگ تنش بود و شال طلایی رنگ که با صندلش ست بود..

-من نمیدونم توچه مشکلی با تاویار داری؟

نریمان کلافه گفت:

-هیچی فقط اینکه.. اون..

-کافیه باید این موضوع حل بشه

و خیلی جدی ادامه داد:

-هیچ خوشم نمیاد بین کارکن ها و شرکام مشکلی باشه

و رو به نریمان اخم کرد:

-تو باید این رو بهتر بدونی

نریمان سربه زیر انداخت

-چی امر میکنید؟

نیم نگاهی به هردو انداختم فقط یک چیز می خواستم...

از گوشه چشم نگاهم به لبش بود.. دستش رو دور بازوم انداخت

-توهم با ما میای ویلا..

نریمان چنان سربالا کرد که من صدای ترق ترق استخون های گردنش رو شنیدم

-چی؟ اما خانم؟

این دقیقا اون چیزی بود که باید میشد.. حالا که می خواست تهران نباشه تا کسی بهش شک نکنه چه بهتر نریمان هم باما بیاد روبه لیلی گفتم:

-من باماشین خودم میام


romangram.com | @romangram_com