#نگهبان_آتش_پارت_410
شکوه به روسریش دست کشید
-والا نمی دونم
-بیا سوالات رو از من بپرس
هردو تند به سمتم چرخیدن و شکوه دستش رو روی قلبش گذاشت.. نیم نگاهی به پله آخری که مقابلم بود انداختم و پایین اومدم.. با حالت مرموزی نگاهم کرد ومن نزدیکش شدم که سرکج کرد
-توبرو سرکارت
وشکوه چشمی گفت و رفت
-خوبی؟
لبم کج شد فاصله رو کمتر کرد.. لب باز کرد که گفتم:
-هیش پیامت رو خوندم اون هرکار بخوادبکنه من میفهمم
سعی داشت نگرانیش رو نشون نده.. اخم کرد و برای این که شک برانگیز نباشه حالت تهاجمی به خودش گرفت
-خواهش میکنم بگو که درست میشه من دیگه تحمل ندارم
منم برای تکمیل نقشه دستم رو روی یقش گذاشتم و تو فاصله کمی از صورتش لب زدم:
-تومنو داری احمق
تویک لحظه تنها به نفسش اجازه خندیدن داد و با شتاب به عقب هولم داد و شنیدم که گفت:
-ممنونم
عجب موقعیتی شده بود..
-بفهم کی روبروته نریمان.
پرغیض گفت:
-اگه نفهمم چی؟
romangram.com | @romangram_com