#نگهبان_آتش_پارت_409
با انزجار به سمتش چرخیدم.. لبخند زد
-آره که هستی
وبیرون اومد.. حوله قرمز پوشیده بود و کلاهش رو سرش کرده بود لب زدم:
-داشتم کم کم میرفتم..
سعی می کرد من صورتش رو بدون آرایش نبینم.. برای همین پشت کرد و خودش رو مشغول بیرون آوردن لباس از همون کمد نشون داد..
-ببخشید خب تو دیگه اگه میخوای برو پایین ببین نریمان اومده یانه..
پوزخند محوی زدم داشت دکم میکرد
چون فکرمیکرد من تابه حال بدون اون گریم های مسخرش ندیدمش.. با لحن خاصی گفتم:
-باشه پس من میرم
کتاب رو سر جاش گذاشتم
-زیاد منتظرم نذار
سرکج کرد من تنها نیم رخش رو دیدم
-زودمیام
حرفی نزدم و از اتاق بیرون زدم.. اینجا حتی نمیشد راحت نفس کشید.. لیلی تمام فیلم ها رو چک میکرد.. زود از پله پایین رفتم.. نریمان رو دیدم که وارد میشد و شکوه هم به استقبالش رفت
-کی اینجاست؟ خانم آماده شدن؟
خوب می دونستم ماشین من رو دیده و این ها همه فرمالیته بود..
-والا نمیدونم با اون آقای جوون رفتن بالا.
نریمان ابروهاش بالا پرید:
-چی؟
romangram.com | @romangram_com