#نگهبان_آتش_پارت_408
-باشه اما من می تونستم پایین منتظرت باشم
بی توجه دستش رو از روی بازوم پایین کشید ومچ دستم رو گرفت..
-بیا بشین تازه باید ممنونم باشی که از پرچونگی اون شکوه خدمتکار نجاتت دادم..
ازاین حرف نفرتم صد چندان شد پراخم گفتم:
-اما من هیچ ایرادی ازش ندیدم..
چشم ریز کرد و من رو گرفتم نمی خواستم روی این تخت بشینم.. دستم رو آروم جدا کردم
-شما به کارت برس منم ازپنجره کمی بیرون رو نگاه میکنم
همون طور که تخت لعنتیش رو دور میزدم ادامه دادم:
-حتی میتونم تا اومدنت چندتا طرح رو تو ذهنم مجسم کنم
بلند خندید و من درست روبروی پنجره بسیار بزرگ اتاق دستام رو داخل جیبم کردم وبه بیرون زل زدم
-اوکی پس..
هیچ عکس العملی نشون ندادم با نهایت سروصدا کارهاش رو میکرد.. لباس سوار کاریش رو بیرون آورد.. حالا بالباس زیر ایستاده بود.. لبم رو از داخل بین دندون گرفتم
اما وقتی از گوشه چشم دیدم که آروم داشت همون ها رو هم بیرون می آورد، پشتم لرزید.. باز چه هدفی داشت به خودم که اومدم کاملا لخت شده بود و من نامحسوس چشم گرفتم.. به حتم ازکارایی بی نظیر چشم اطلاع داشت می دونست من ممکنه ببینمش حروم زاده.. دستم توی جیبم مشت شد.. تنم داغ بود و داشتم زیر نگاه هرزش خاکستر میشدم
زانوم رو به لبه پنجره تکیه دادم داشتم زیر نفرت بی حدم فرو می ریختم.. نمی دیدمش اما هنوز نگاهش راه نفسم رو مسدود کرده بود.. عرق می ریختم و آرزو کردم کاش تکه ای از یخ بودم تا این گرما ذوبم میکرد و من واقعا وبرای همیشه تموم می شدم.. نمی دونم چند قرن گذشت اما لعنتی زیرلبیش رو که به حتم به من بود رو شنیدم و وارد حمام شد.. نفس بی جونم رو بیرون فرستادم این زن خود شیطان بود.. نگاهم رو از پنجره ای که حتی کوچیک ترین چیزی ازش ندیده بودم گرفتم.. پوست بدنم از این گرما به سوزش افتاده بود.. تک به تک لباس هاش که روی زمین افتاده بود چاقو میشد وغیرت مردونم رو تیکه تیکه میکرد بوی عطرش کل اتاق پخش شده بود
خوب می دونستم پلیس شاهد این بدبختی من بود.. دو گام به سمت چپ برداشتم و خودم رو تو آینه میز آرایشش دیدم.. جا خوردم باورم نمیشد حتی خودم برای دمی از تاویار ترسیدم.. ظاهرم از همیشه بی تفاوت تر بود حتی خودم به داغون بودن درونم شک کردم
پوزخند زدم تسکینم نشد دوباره و چند باره به خودم تو آینه پوزخندزدم هنوز صدای شر شر آب میومد.. سری به کل اتاق چرخوندم خواستم تا نیومده کمی اینجا رو بگردم.. باید اون مدارک که باهاش پدرم رو بیچاره کرد پیدا می کردم.. تخت رو دور زدم طوری که حتی کفشام به لباس های کثیفش نخوره به سمت کمدش رفتم گوشم به صدای آبی بود که سعی داشت اون رو پاک کنه اما موفق نمیشد.. درکمد رو باز کردم بدون این که به چیزی دست بزنم با چشم دنبال گاوصندوق گشتم.. اما جز دنیایی از لباس و کفش و در کل خرت و پرت دیگه هیچی نبود
پوف کشیدم خدا لعنتت کنه پس کجاست؟
متوجه شدم داشت از حمام بیرون میومد.. درکمد رو آروم بستم و خودم رو سرگرم به یک کتاب از کتابخونه کوچیکش نشون دادم
-تاویار؟ اونجایی؟
romangram.com | @romangram_com