#نگهبان_آتش_پارت_407

-زود باش بیا..

شکوه دست دراز کرد

-بدید کتتون رو بگیرم.

دولبه کتم رو به هم رسوندم و گفتم:

-نیازی نیست

وبه سمت پله ها رفتم بین راه نگاهم به اتاق صدف کشیده شد.. پوزخند زدم و باز حرف های نریمان اخمم رو غلیظ تر کرد.. احمق.. پا روی اولین پله گذاشتم.. ابدا دلم به این رفتن رضا نبود اما من یک هدف داشتم که باید بهش می رسیدم به هر قیمتی.

خیلی زود بیست وپنج پله رو بالا رفتم و باز مقابلم همون راه بود با درد چشم از اتاق سایه و سیاوش گرفتم

من ابدا تو دردهام جایی برای دل سوزوندن برای خودم نداشتم.. سرد نگاهم رو از اتاقم گرفتم

وروی در نیمه باز اتاق سابق پدرو مادرم ثابت شد.. قلبم درست تو چشم هام میزد.. مدام دیدم تار میشد

سعی می کردم نفسای حرصی خودم رو کنترل کنم اون هم درحالی که به وضوح با چشم های باز خودم رو فرو ریخته پشت در اتاق می دیدم.. آه خدا حتی صداهارو می شنیدم.. خیس عرق بودم.. قلبم انگار ماهی که توخشکی افتاده باشه داشت برای سرپانگه داشتنم خودش رو نابود میکرد.. سرجا خشکم زده بود که لیلی بیرون اومد ومن برای لحظه ای فکرکردم ده سال پیش بود ومن فرصت فرار پیدا نکرده بودم واون...

-تاویار؟ خوبی؟

من باید به حال برمی گشتم. این سوال اصلا نشونه خوبی نبود.. لیلی... اون بی شرف تو چهرم چی دید؟

باتمام وجودم اراده کردم آروم باشم.. اخم کردم.. زبونم که به سقف دهنم چسبیده بود رو تکون دادم

-آره اما نمیدونستم اتاقت کدومه

لبخند زد

-با این که قبلا اینجا اومدی اما حق داری یادت نباشه

وخندید.. پستی تا کجا؟ این زن چه جور موجودی بود؟ از یادآوری هیچ چیز ابایی نداشت با وجود گناهکار بودن.. حرفی نزدم و وارد اتاقش شدم.. بار دیگه تخت خار چشمم شد.. دستش که روی بازوم نشست فکم منقبض شد.. سرکج کردم که گفت:

-من باید دوش بگیرم توروی تخت منتظرم بمون باشه عزیزم؟

حالت تهوع داشتم و معدم ضعف بدی داشت


romangram.com | @romangram_com