#نگهبان_آتش_پارت_406
فشار آرومی به کمرش وارد کردم این رو خوب یادش داده بودم این یعنی آبروداری کن وتایید حرفام باش
-بله شما.. چون ازمن خوشش نمیومد اما حالا..
نگاهی به انزو انداختم که تنها اون معناش رو می فهمید.. خیلی زود ازمن فاصله گرفت و پوزش رو به کفش های گلی لیلی مالید.. لبخند لیلی یعنی همه چی باز آروم بود رو به من گفت:
-آره حق باتوئه
سر تکون دادم
-بهتره زودتر بریم..
باز خندید و جلوتر راه افتاد.. صدای ماشین چمن زنی رو از سمت دیگه ی عمارت می شنیدم.. حتما بشیر بود لیلی که کمی دور شد به انزو گفتم:
-کارت حرف نداشت پسر باهوش
واز کنارش رد شدم صدای تشکرکردنش رو شنیدم
این خاصیت حیوونی چون سگ بود همیشه به صاحبش وفاداربود مخصوصا اولین شخص.. لیلی زودتر از من وارد خونه شد با ورودم شکوه رو دیدم..
-عه سلام شماهم اینجایین
-سلام
دررو پشتم بست
-لطفا بفرمایید داخل چی میل دارید بیارم؟
نیم نگاهی به اطراف انداختم و بعد رو به شکوه گفتم:
-چیزی نمیخورم لیلی خانم رفت بالا؟
دهن بازکرد حرف بزنه که صدای خودش رو ازبالای پله شنیدم
-من اینجام
چشم بالا کشیدم با دست اشاره داد
romangram.com | @romangram_com