#نگهبان_آتش_پارت_405

"سلام خوبی؟ من امروز راجع به اون موضوع که حرف زدیم مجبور شدم بیام باشگاه سوارکاری.. صاحبش بهراد کاشف.. دیدم که لیلی با یک ماشین دیگه که مال خودش نبود داره میره خونه.. من شک ندارم اونجا یه خبرایی هست"

متوجه شدم لیلی مدام راهنما میزد و می خواست کنارش برم.. خیلی زود گوشی روی سینه ماشین لرزید

"علیک سلام تاویار جان تو نگران نباش بسپرش به من"

خیالم راحت نشد با اینکه به کارش اعتماد داشتم

لیلی هنوز نگفته بود که چرا و در مقابل کی باید کنارش باشم.. اما حدسش شاید سخت نبود.. پوف کشیدم.. دوباره پیام داد..

"ببینم کی راه میفتی؟"

نزدیک عمارت بودیم.. نوشتم

"نهایت تا یک ساعت دیگه"

"اوکی عالیه فقط تاویار اصلا به چیزی جز خود اون زن توجهی نداشته باش.. رسیدی آدرس اونجا رو بفرست یه اکیپ میفرستم تو فقط مثل همیشه آروم باش."

تنها کمی خیالم راحت شد.. من به تمام حواسم برای اون گرگ مریض نیاز داشتم..

"ممنون زنده باشی.."

مقابل عمارت متوقف شدیم که نگهبان ادای احترام کرد واون یکی ریموت رو زد و در عمارت باز شد لیلی داخل رفت اما من از ماشین پیاده شدم.. جواب خوش آمد گویی نگهبان رو با سر دادم و خیلی زود وارد حیاط عمارت شدم جایی که روزی منبع آرامشم بود حالا جهان بزرگی از عذابم شده بود.. لیلی از ماشین پیاده شد و دست به سینه به من نگاه میکرد.. بوت های بلندش گلی بودن و تنها پالتوی چرمی روی همون لباس سوارکاریش پوشیده بود وشال قرمز رنگی که آزاد روی موهای بازش انداخته بود

یک قدم به جلو برداشتم که صدای پارس سگ شنیدم.. در کمال ناباوری دیدم که انزو از پشت سر لیلی به سمتم اومد پوزش رو به دستام مالید و بو کشید.. خواهش میکنم انزو.. چشم از انزو گرفتم و به لیلی دوختم

حالا لبخندش عمیقتر شده بود و من معنادار بودنش رو از نگاهش می خوندم.. اما من هرگز به اینجا نرسیده بودم که کم بیارم اون هم مقابل یک حیوان که حتی خودم تربیتش کردم.. خونسرد دستم رو روی سرش کشیدم

-حالت چطوره پسر؟

باز پارس کرد و چرخی دورم زد رو به لیلی کمی صدام رو بالا بردم

-انگار خیلی شمارو دوست داره

ابرو بالا انداخت و یک قدم به سمتم اومد

-چی؟ منو دوست داره؟


romangram.com | @romangram_com